ادای احترام به آقای روزنامه نگار
مه 18, 2010
محمد قوچانی، تا پیش از این هم روزنامه نگار موفقی بود، از همشهری ماه تا شهروند امروز، هرجا رفته بود، همراه تیمش که به تدریج دچار تغییر و تحول میشدند ولی در عین حال هویت خودشان را حفظ میکردند، مخاطبانش را هم به دنبال خودش کشانده بود، و در مدت زمان کمی، نشریه و مطبوعه تحت مدیریتش را به یکی از تاثیرگذارترین ها تبدیل کرده بود، در میان نوشته های خودش هم، نوشته های تاثیرگذار و خواندنی هم کم نبود. اما با همه ی اینها، اگر نبود دو تجربه ی آخر او، یعنی ایراندخت و مهرنامه، بازهم نمیشد گفت قوچانی، به سمت تبدیل شدن به یک چهره میرود، اما این دو تجربه، و تصمیمی که قوچانی برای روزنامه نگار بودن گرفت، مرا به ادای احترام به او، وادار میکند.
2) پست ماقبل آخر وبلاگ پیشینم، درباره محمد قوچانی بود، درباره تفسیر و خوانشی که از نظریات سروش انجام داده بود و در آن حال و هوای پیش از خرداد 88، تلاش کرده بود، آتش منازعه ی میان سروش و خاتمی را از آنچه هست، به نفع نامزد مورد نظرش، جناب کروبی، تندتر کند. آنجا نوشتم (نقل به مضمون) که آقای قوچانی، ژورنالیست بودن به اندازه ی کافی مهم هست، اما آن را با روشنفکری کاری نیست، شما کار خود را انجام دهید، و اجازه بدهید روشنفکران هم به درگیری های خود مشغول باشند، کار ژورنالیست جان شناسی آثار روشنفکران و تحلیل آنها نیست.، همین که شما بستر این گفتگو را فراهم آورید، کافی است. در آنجا میخواستم به جناب قوچانی یادآوری کنم، روزنامه نگار موفقی بودن به معنای روشنفکر خوبی بودن نیست، و حتی شاید بتوان گفت جمع میان ایندو، اگر نگوییم محال، دست کم بسیار دشوار است.
3) این آسیبی است که به صورت جدی، حوزه های مختلف علوم انسانی ما را به مخاطره می اندازد، در دهه های پیشین، چهل و پنجاه میلادی مثلا، سرچشمه های تولد فعالان هریک از حوزه های علوم انسانی مشخص بود، شاعران، از حلقه های ادبی برمیخاستند و روشنفکران از دانشگاه ها و حلقه های فکری جامعه شناسان مولود اساتید خود بودند و سینماگران، خاک صحنه میخوردند. اما در سالهای اخیر، به هر علتی که جای سخن گفتن از آنها اینجا نیست، این سرچشمه ها، عملا کارکرد خود را از دست دادند، دانشگاه ها مبارز اجتماعی بیرون دادند و حلقه های ادبی، زوج های خوشبخت! از حلقه های فکری سیاستمداران بیرون آمدند و از احزاب سیاسی روشنفکران. و در این میان، برای جوانان در عصر اصلاحات و پس از آن، عرصه نوظهوری پدید آمد به اسم مطبوعات، که در مدت زمانی کم، تعدادشان ده ها برابر شد، مطبوعاتی که به مصاحبه گر و ریویو نویس و خبرنویس احتیاج داشتند، نه دانشجو و دانش آموز و شاگرد.
4) به این ترتیب، روند تربیت نیرو در حوزه های مختلف، شکل جدیدی به خود گرفت، اگر پیش از این روند تولد یک روشنفکر، عبارت بود از خواندن و خواندن و مقاله نوشتن و کتاب نوشتن، حالا دیگر می شد از راه روزنامه نگاری به اینجا رسید، و ترتیب آن اینگونه بود (تقریباً البته): خبر نویسی، مصاحبه، معرفی نویسی، نقد نویسی، جوابیه نویسی، سخنرانی، روشنفکر شدن! و در ادبیات هم اوضاع چندان فرقی نمیکرد (نمیکند؟)، این روند عبارتست از: خبرنویسی، مصاحبه کوتاه، مصاحبه بلند، معرفی نویسی، نقد روزنامه ای نویسی، نقد مفصلتر نویسی!، منتقد ادبی. همین را بگیرید و در حوزه های دیگر نیز پیاده کنید، امروزه نیروهای زیادی وجود دارند که از این راه پله های ترقی را طی میکنند. البته نمیخواهم بگویم کسانی که از این راه آمده اند و می آیند، لزوما شایستگی ندارند و از این حرفها (که به نظرم مزخرف است)، یا حتی نباید می آمدند (مگر من چه کاره ام که باید نباید کنم؟)، مهم اینست که این روند، دو قربانی دارد، و یکی از این دو روزنامه نگاری بود.
5) تیم محمد قوچانی، به جهت موفقیتهای چشم گیرشان در حذب مخاطب، به صورت مضاعفی در این خطر قرار داشتند، چهره هایی مثل سید حسین نصر، یا فلان جامعه شناس، یا بهمان ادیب، با هر مطبوعه ای مصاحبه نمیکرد، و نمی کند، اما شاید خودش با این تیم تماس میگرفت ، و می گیرد، برای مصاحبه. همین میشود که هر شماره ایراندخت، پر بود از اسامی پررنگ و بفروش. بنابراین، تیم او، و خودش، بیش از پیش در این خطر بودند که خودشان را همطراز با این نامها، و نیز یکی از آنها بدانند، توهمی که متاسفانه برخی از این تیم هم دچارش شدند و آسیبش را هم دیدند (یا به زودی میبینند). خود محمد قوچانی نیز، به ویژه در شهروند امروز، از این آسیب در امان نماند، سرمقاله ها و مقالات او در شهروند امروز، اگرچه برای غیر متخصصان خواندنی مینمود، اما معمولا اصحاب آن حوزه را به خنده می انداخت، یا عصبانی میکرد، نمونه ای که من خود به یاد دارم، تیتری بود که قوچانی برای مقاله ای درباره ی ازدواج علی خمینی، نوه امام خمینی ، با نوه آیت الله سیستانی انتخاب کرده بود: پیوند مکتب قم و نجف! (نقل به مضمون) نمونه هایی از این دست کم نبودند در کارهای قوچانی، و لازم نیست از واکنشهای اهل حوزه، به این تیتر چیزی بگویم، که هر کس ، مثل حقیر، با محیط های حوزوی و به اصطلاح روابط آخوندی آشنا باشد، میفهمد چقدر این تیتر برای آنها خنده دار بوده است.
6) اما قوچانی، به وضوح مسیر خود را در دو نشریه متاخرش، یعنی ایراندخت و مهرنامه عوض کرده است، و این تغییر، نه فقط به سود علوم انسانی، بلکه به سود روزنامه نگاری نیز هست. حالا دیگر در مهرنامه، خبری از اظهار فضل روزنامه نگاران، در کنار اسامی متخصصان نیستیم، خود قوچانی نیز (جز همین سرمقاله اخیرش در مهرنامه که البته همه میدانیم چرا و چگونه نوشته و منتشر شده است)، دیگر به سراغ این حوزه های سنگین و تخصصی نمی رود، فیچر نویسی او برای مرحوم ایراندخت ،نشریه ای که اگر میماند به نظرم الگویی میشد برای روزنامه نگاری، بهترین مستند بود برای فهمیدن این نکته که قوچانی، روزنامه نگار بودن را انتخاب کرده است، کاری که ظاهرا برای آن زاده شده است. تیم قوچانی نیز، حالا دیگر هنر خود را در انعکاس اخبار و اطلاعات حوزه های خود نشان میدهند، نه در ارائه تزهای عجیب و غریب و بنیان فکن یک روزه. گویی در تیم قوچانی، این اصل جا افتاده است که روزنامه نگار هر حوزه، صرفا در حد یک روزنامه نگار تخصصی، صاحب صلاحیت است و حق ادعای بیشتری ندارد.
7)این اتفاق، اتفاقی مبارک و میمون است، چرا که حالا دیگر این مجموعه، در جهت ظریفتر و تخصصی کردن حوزه ی روزنامه نگاری رشد خواهد کرد، و نه در جهت تربیت نشل جدید فعالان حوزه های تخصصی، اگر همین روند ادامه یابد، بی گمان در دهه های آینده، روزنامه نگاری ایران، مدیون قوچانی و تیمش خواهد بود. حوزه های دیگر علوم انسانی نیز، باید فکر یبه حال خود بکنند، و اگر قرار است نیروی متخصص تربیت کنند، باید بدانند اساسا محیط روزنامه نگاری و ارتباطات، بستر خوبی برای تربیت متخصص نیست، و قطعا جای دانشگاه ها و حلقه های فکری را نخواهد گرفت.
8) محمد قوچانی و تیمش، درست مثل آدمهای موفق و تیمهای موفق در حوزه های دیگر، با حسادت ها و حرف و حدیثهای فراوانی باید سر و کله بزنند، من جز در یکی دو مورد، برخوردی با این افراد نداشته ام، اگرچه همیشه کارهای آنان را به عنوان یک خواننده علاقه مند دنبال کرده ام، اما به هر حال، به نظر میرسد، در آینده نزدیک، شاهد تولد روندهای جدیدی در روزنامه نگاری خواهیم بود، که بی شک بخشی از تطور و تکوینش را مدیون این تیم و شخص قوچانی است.
ادای احترام به آقای نویسنده
مه 5, 2010
«دختر کولی از آنها تقاضا کرد که تنهایشان بگذارند و آن دو نفر روی زمین، نزدیک تخت، دراز کشیدند. شهوت دیگزان شور خوزه آرکادیو را برانگیخت. با اولین تماس عاشقانه، استخوانهای دخترک، مثل یک مشت طاس صدا کرد؛ گویی می خواست از هم جذا بشود، پوست بدنش در عرقی کمرنگ از هم باز شد و چشمانش پر از اشک شد و ناله ای غم انگیز همراه بوی ملایم حاک از سراسر بدنش بیرون آمد، ولی آن تماس جسمانی را با شجاعتی ستایش انگیز و اراده ای استوار تحمل کرد. خوزه آرکادیو حس می کرد به آسمان، به اشراقی ملکونی صعود میکند و در آنجا قلبش میترکد و از آن هزاران هزار شرم ریزه ی لطیف بیرون میریزد و از گوشهای دخترک وارد میشود و از دهانش بیرون می آید. آن روز پنجشنبه بود. شنبه شب خوزه آرکادیو پازچه سرخ رنگی به سر بست و همراه کولیها از آنجا رفت» (صدسال تنهایی، بهمن فرزانه، ص 37)
«
José Arcadio’s companion asked them to leave them alone, and the couple lay down on the ground, close to the bed. The passion of the others woke up José Arcadio’s fervor. On the first contact the bones of the girl seemed to become disjointed with a disorderly crunch like the sound of a box of dominoes, and her skin broke out into a pale sweat and her eyes filled with tears as her whole body exhaled a lugubrious lament and a vague smell of mud. But she bore the impact with a firmness of character and a bravery that were admi-rable. José Arcadio felt himself lifted up into the air toward a state of seraphic inspiration, where his heart burst forth with an outpouring of tender obscenities that entered the girl through her ears and came out of her mouth translated into her language. It was Thursday. On Saturday night José Arcadio wrapped a red cloth around his head and left with the gypsies (ترجمه انگلیسی بند فوق )
1) اینکه هی دائم بگوییم و تکرار کنیم که مارکز استاد قصه گویی است، چندان ربطی به این ندارد که بعد از پنج شش ماه، دوباره کتاب صد سال تنهایی را باز کنی و باز به این بند که رسیدی کف بران بشوی که چه کرده این بنده ی خدا! این برای من خیلی جالب است که مارکز بر عکس ما، هیچ محدودیت زبانی ندارد، سنتش هم چندان پاک و پاکیزه و فاضلانه نیست، ولی وقتی میخواهد این ماجرا را روایت کند، اینقدر قشنگ از کنار اسامی و اصطلاحات میگذرد تا اصل ماجرا را آنگونه که هست روایت کند. کلا شکل روایت مارکز را به مراتب به مثلا شکل روایت کوندرا، که شاید در نگاه اول خیلی واقعی تر هم به نظر برسد ترجیح میدهم.حقیقت ماجرا، اینجور بیشتر به چشم می آید تا به شیوه کوندرا که تا جزئی ترین جزئیات پیش میرود و فیگورهای اندام را، یکی یکی و با حوصله شرح میدهد.
2) هیچوقت نتوانسته ام بفهمم مارکز با چه ساز و کار ذهنی ای می تواند انقدر قشنگ و هنرمندانه زاویه دید را تغییر دهد، حتی بدون آنکه خواننده ذهنش درگیر این تغییر شود، یا احساس کند چیزی تغییر کرده است. به جمله دوم نگاه کنید: با اولین تماس عاشفانه، استخوانهای دخترک مثل یک مشت طاس صدا کرد، گویی میخواست از هم جدا شود (تا اینجا حس دخترک روایت میشود)، پوست بدنش در عرقی کمرنگ از هم باز شد و چشمانش پر از اشک شد و ناله ای غم انگیز همراه بوی ملایم حاک از سراسر بدنش بیرون آمد (از چشم خوزه آرکادیو ماجرا را میبینیم) ولی آن تماس جسمانی را با شجاعتی ستایش انگیز و اراده ای استوار تحمل کرد (این بند حس خوزه آرکادیو را روایت میکند که با این جمله ادامه پیدا میکند: ) آرکادیو حس می کرد به آسمان، به اشراقی ملکونی صعود میکند و در آنجا قلبش میترکد و از آن هزاران هزار شرم ریزه ی لطیف بیرون میریزد». نمیدانم آن منتقدانی که از غریزی بودن و ساده بودن کارهای مارکز حرف میزنند، چطور میتوانند این فوران تکنیک در صد سال تنهایی و بندهایی از این دست را نادیده بگیرند. انگار تکنیک، یعنی همین لوس بازیهای رایج که در چشم مخاطب میرود و او را کور میکند.
3) صد سال تنهایی از روابط جنسی اشباع شده است، اما نمیتوان حتی دو نوع سکس مشابه با یکدیگر را در این کتاب یافت. همین حکم در مورد عشقهای این کتاب هم صدق میکند، و در مورد مرگهایش. و این یعنی توانایی نویسنده!
4) صد سال تنهایی از روایت هم اشباع شده است. تقریبا هر بند کتاب، علاوه بر خط (یا خطوط) اصلی روایت، با یک خط کوتاه روایی (که در عین حال خط تقریبا کاملی نیز هست و اگر هم نباشد، به هر حال استقلال کامل خود را دارد) همراه میشود، در همین بند هم، ما با آن زوج کولی طرفیم (علاوه بر روایت دخترک که همینجا پایان میپذیرد) که روی زمین با مشغول عشق بازی هستند و در سطر پیشینش، با خوزه آرکادیو دیالوگ جالبی دارند.
5) نمیخواهم بگویم ما خنگیم، یا خدای نکرده به نویسندگان وطنی جسارت کنم. ولی واقعا چرا این کتابها خوانده نمیشود، یا اگر هم خوانده شود، تاثیری در نوشتن نویسنده های ما ندارد؟ یا اگر هم دارد، در نهایت از مارکز این را یاد میگیریم که بی نقطه و علامت سجاوندی قصه بنویسیم (کاری که مارکز در پاییز پدر سالار انجام داد) یا اینکه موجودات عجیب و غریب و ماورایی وارد قصه مان بکنیم؟ بیش از سی سال از انتشار این کتاب به زبان فارسی میگذرد، ولی آیا تاثیری که باید بر داستان نویسی ما گذاشته است؟ اخیرا چند کتاب داستان ایرانی تازه چاپ شده را خوانده ام، و خسته شده ام از این همه «نا-قصه گویی». به قول یکی از دوستان، انگار قصه گفتن برای داستان نویس های ما «دِمده» شده، و اگر خط داستانی را نتوان در یک یا حداکثر دو سطر خلاصه کرد، دیگر نویسنده نسخه جدیدی از ف-ر و م.م است و دوزار ده شاهی نمی ارزد.
6) ترجمه کتاب را فراموش نکنیم، دم آقای فرزانه هم گرم.
7) کاش فرصتی باشد، اینجور کتابها را ، مثل همین صد سال تنهایی و پاییز پدرسالار از مارکز، به سوی فانوس دریایی از وولف، اگر شبی از شبهای زمستان مسافری و بارون درخت نشین از کالوینو، کتابهای گینزبورگ و امثالهم، کارگاهی بازخوانی شود.
8) گابریل گارسیا مارکز شعبده باز است. این بند فقط یکی از تردستی های کوچک اوست، که من به آن علاقه ی بسیار دارم، و هرچه میخوانم، باز تازگیش را از دست نمیدهد.
9) آرزوی دوری است آمدن روزی که همین حس را درباره ی یک اثر وطنی داشته باشم؟ البته از حق نگذریم داستانهای ایرانی ای هست که لحظات تکرار ناپذیری برای خوانندگانش آفریده باشد، اما از داستانهای سالهای اخیر؟ جز ارکستر شبانه چوبها و برج بابل، و شاید هم چراغها را من خاموش میکنم، کار دیگری را به یاد نمی آورم.
10) زیاده عرضی نیست، خواستم بگویم این کتاب لعنتی را هرچقدر هم بخوانی باز کم است. مثل پاییز پدرسالار که تازه به نظر من، یکی دو تا سور اساسی هم به صد سال تنهایی زده است.