درباره پروژه عقلانیت و معنویت
ژوئن 9, 2010
«معنویت و عقلانیت» نامی است که مصطفی ملکیان، روشنفکر نامآشنا و بالنسبه پرطرفدار ایرانی، بر پروژهای گذاشته است که خود مطرح کرده و چندی پیش، به مناسبت دهسالگی آن، سخنرانی مبسوطی در دانشگاه تهران ایراد کرد. شمار قابل توجه هواداران اندیشهی وی در میان فعالان دانشجویی و جوانان سیاسی از یکسو، و کنجکاوی و علاقه به شنیدن پیشنهادهای نو از سوی دیگر، باعث شد، حقیر نیز در جمع شنوندگان این سخنرانی حضور داشته باشم. اکنون که انتشار دوبارهی این سخنرانی در شماره جدید مهرنامه، داغ دلم را تازه کرد! به نظرم رسید بد نیست، نکاتی را که دربارهی این پروژه، و البته صرفا بر اساس گفته های خود جناب ملکیان در این سخنرانی به ذهنم رسید بازگو کنم، اعتراف و تاکید میکنم که آنچه میگویم بر اساس محتوای این سخنرانی است، و نوشته ی دیگری درباره ی این پروژه از ایشان نخواندهام، و البته به دلایلی که در ادامه خواهم گفت، به نظر نمیآید در آینده نیز، مگر به ضرورت خارجی، باز به سراغ آن بیایم. پیش از آغاز بحث، این نکته را نیز باید اشاره کرد که انصافا صداقت در کلام جناب ملکیان، قابل دریافت بود، و نیز ایشان، بر خلاف بسیاری از اندیشمندان پرطرفدار امروز ایرانی، به نظر منصف، متخلق به اخلاق حسنه، و گفتوگو پذیر میرسید، اشکالاتی که در ادامه ذکر میکنم، به گمان حقیر باعث میشود پروژهی فوقالذکر، به لحاظ فلسفی، چندان کارآمد و دفاعپذیر نباشد، و البته حاضر و مشتاقم که اگر مطلب حاضر پاسخی برانگیخت، گفتگو را با هرکسی که بخواهد در این باره گفتگو کند ادامه دهم، که یکی از راههای کشف افقهای نو، گفت و گوست:
1) هر کلامی، برای گفته شدن و نیز شنفته شدن، نیاز به بستر مشخص و آشکاری دارد، که بتوان آن را در این بستر معنا کرد، و به آن واکنش صحیح نشان داد، این بستر همانی است که برخی آن را سخن (یا گفتمان یا دیسکور) مینامند. پرسش نخستی که برای من شنونده در آن سخنرانی پیشآمد، این پرسش بود که سخن یا بستر کلام ملکیان، کدام است؟ آیا او در حوزهی فلسفه سخن میگوید؟ یا از دریچهی ادبیات به ایراد کلام میپردازد؟ آنچه از خودِ سخنرانی قابل استمزاج بود، اینکه «عقلانیت و معنویت» پروژهای مصلحانه و مشفقانه است، به قول خود ملکیان «نظریهی عقلانیت و معنویت، به دنبال آن بود که «زندگی آرمانی» را تا آنجا که در اختیار صاحب زندگی باشد، فراهم و رسیدن به آن را تسهیل کند و بنابراین در پی کاهش دردها و آلام انسانی بود.» پس پروژهی عقلانیت و معنویت، پیشنهاد دهندهی یک راه است، و به عبارت دیگر، تجویزی است. تا اینجا میتوان گفت، پس این نظریه باید نخست، بستری توصیفی از شرایط موجود ارائه دهد، و سپس کمال مقصود را نیز به زبان خود تعریف کند، و در نهایت با مقایسه کمال مقصود و شرایط موجود، راه را برای وصول به آن کمال بگشاید. در بخش بعدی به این نکته خواهیم پرداخت که ملکیان در عمل، کدامیک از این سه مرحله (توصیف وضع موجود، توصیف وضع مطلوب و ارائهی راه» را انجام داده است، اما نکتهی مورد نظر من در اینجا اینست که هر سه مرحله، نیاز به تعیین گفتمان یا سخنی دارد که میزبان کلام ملکیان باشد. سخن ملکیان، نمیتواند فلسفی باشد، یا اگر هم باشد، دست کم متعلق به فلسفهای است که مدتهاست دورانش به سرآمده و شکستش هم در دنیای نظر و هم در دنیای عمل به تجربه محقق شده است. دیگر کمتر فیلسوفی است که بر این باور باشد که فلسفه به کار تعریف و تبیین کمال مطلوب میپردازد، یا حتی میتواند توصیف درستی از زندگی بشری، به این کلیتی که در کلام ملکیان آشکار است، ارائه دهد، چه رسد به تجویز، که علیالاطلاق برخی آن را عملی غیر فلسفی میدانند. از سوی دیگر، التزام به سخن فلسفی، نشانهها و قرائنی دارد که از آنها نیز در کلام ملکیان خبری نیست. تاکید میکنم مراد من در اینجا، این نیست که ملکیان، فلسفه بلد نیست، یا نمیداند، حرف از بستری است که کلام در بافت آن باید معنا شود،حرف حقیر آن است که چنین بافتی در کلام ملکیان، قطعاً بافت فلسفی نیست. کلام روشنفکرانه، اگر فلسفی نباشد، سه امکان دیگر را نیز باید سنجید، این سه امکان عبارتند از سخن علمی، سخن ادبی، یا سخن دینی ، معنوی یا عرفانی. اگر لازم باشد، میتوان دلایل فراوان اقامه کرد که این پروژه، نه میتواند سخن علمی باشد و نه سخن معنوی، یا به عبارت دیگر، اعتبار خود را نه از علم میتواند بگیرد، و نه از دین یا معنویت، که زبان گفتگو در مورد نخستین، وابسته به عینیت است و ملاکهای کمی، و در دومی، وابسته به شهود و درک باطنی، و بالاخره کلام روشنفکرانه، اگر از جنس ادبیات باشد، نمیتواند به پروژه بینجامد، چرا که ملاک و مناط سخن ادبی، ذوق است و سلیقهی فردی، و نه منطق و ملاکهای بینافردی، پس دفاع از آن و ورود آن به گسترهی تجویز، از اساس نه تنها اشتباه است، که میتواند فاجعهآفرین باشد. پس ایراد نخست و مهمی که ذهن منِ شنونده را تا پایان سخنرانی آزار داد، این بود که چگونه باید با این کلام، ایده و پروژه دست و پنجه نرم کنم، گویی کلام ملکیان بنابود بر باورعامه سوار شود، و با گریز از تصریح و تاکید بر مبانی و روشها، صرفا از طریق ابزارهای فن بیان و اقناع، خواننده دمی و ساعتی با آن همدم شود و بگذرد.
2) اما از سه مرحلهای که گفتیم، ملکیان در پروژه دهسالهی خود، به انجام کدامیک دست زده است؟ آنچه در این سخنرانی ملکیان به آن پرداخت، مرحلهی دوم، یعنی صرفا بیان وضعیت مطلوب، آنهم در کلیترین شرایط ممکن بود. اینکه برای زندگی مطلوب سه عامل شادی، خوبی و ارزشمندی را پیش بکشیم، و سپس وصول آن را از طریق در کنار هم نشانیدن عقلانیت و معنویت، که هر یک سه رکن دارند ممکن بدانیم (گیلبرت رایل سوالی جالب مطرح کرده است: چرا دو و سه عددی فلسفی هستند و نوزده نه؟ چرا همهچیز در فلسفه به سه بخش تقسیم میشود؟)، حتی اگر بپذیریم که به اندازهی کافی جزئی و قابل تحقیق است، تا وقتی مرحلهی نخست، یعنی توصیف وضعیت موجود، آنهم بر اساس سخنی معین (فلسفی، علمی و ….) انجام نشود، به هیچ کار ما نمیآید. برای اثبات مدعای دوم و سوم، نخست باید کمبود آنچه را که در وضعیت موجود مفقود است نشان داد. مطمئن هستم خود ملکیان نیز بر این باور نیست، که نخستین کسی است که با هدف در کنار هم نشاندن عقلانیت و معنویت کمر همت نهاده، و نیز تنها کسی نیست که به شادی انسانها و رنجهایی که اکنون میبرند، فکر میکند. اما چارهی کار در صدور سخنهای کلی نیست، شاید آن کسی که در فلان کشور آفریقایی کمکهای انساندوستانه انجام میدهد، کار مفیدتری انجام میدهد، تا روشنفکری که صدالبته صادقانه و از روی وجدان انسانی، نظریههای کلی برای نجات بشریت ارائه میدهد. چه کسی میگوید امروزه معنویت در جهان ما گم شده است؟ البته اگر بخواهیم متنی ادبی بیافرینیم، یا بیانیهای انساندوستانه منتشر کنیم، سخن گفتن از فقدان معنویت در جهان مدرن و پسامدرن موجه است، اما در مقام یک روشنفکر و در یک سخنرانی دانشگاهی، باید مدعیات را روشن و واضح اثبات کرد، ایمان به غیب، ملاکی که ملکیان در سخنرانی خود برای تعریف معنویت ارائه کرد، شاید امروزه بیش از دهههای پیشین در جهان و ذهن انسانهای ساکن آن، حضور دارد. طیف وسیعی از انسانها، از ملاعمر و بنلادن گرفته تا جرجبوش و نمونههای وطنیش، انسانهایی معنوی، به معنای ملکیانیِ آن هستند، پس مشکل کجاست؟ آنها به هر سه وجه معنویت، یعنی وجوه هستیشناختی، معرفتشناختی و روانشناختی آن معترفند، و از سوی دیگر نیز زندگی خود را ارزشمند، و نیز در جهت خلق زندگی شادمانه و نیز خوب میدانند. یعنی به زبان طنز میتوان گفت، در طالبان و القاعده، میتوان پیوند میان معنویت و عقلانیت را به خوبی بر اساس ملاکهای ملکیان دید، آنها زندگی خود را ارزشمند میدانند، چرا که برای ارزشهایشان تلاش میکنند، زندگی خود را خوب میدانند، چرا که بر اساس نظام ارزشی خود زیست میکنند، و بالاخره به دنبال شادمانی، به شکل و شیوهی خود هستند، به لحاظ معنوی نیز، طالبان نه تنها به معنویت مقر هستند، بلکه بخش اعظمی از زندگی خود را وقف وجوه معنوی هستی میکنند. آیا با سلطهی طالبان به جهان مسالهی موجود بشر حل خواهد شد؟ این پرسش دومی بود که ذهن منِ شنونده را آزار داد.
3) اما مشکل اصلی، و گلدرشت پروژهی عقلانیت و معنویت، در نکتهای دیگر، و البته کمی پیچیدهتر نهفته است. شاید بتوان این پرسش را اینگونه مطرح کرد که : «آیا کلام و زبان انسانی، مقدم بر فعل اوست، یا موخر بر آن؟» از آنجا که کلام ملکیان گفتمان مشخصی ندارد، شاید نتوان گفت سخن او فلسفی است، اما بیگمان میتوان گفت، تصور او آنست که زبان انسانی مقدم بر فعل او، و نیز تعیینکنندهی فعل اوست. اگر بخواهم این مساله را کمی بشکافم، میتوانم بگویم سوال فوق را باید اینگونه مطرح ساخت که «آیا انسان نخست تعریف و مفهومی از مثلا «خیر» در ذهن دارد و سپس تلاش میکند بر اساس آن خیر عمل کند یا اینکه او نخست عمل میکند و از طریق شبکهی اعمال اوست که مفهوم «خیر» شکل میگیرد؟» بیگمان تعامل میان ایندو، که به زبان ریکور میتوان آن را تعامل میان «تجربهی زیسته» و «روایت بازگو شده» نامید، بسیار است، و این پرسش پاسخ سرراستی ندارد. جمعی از پدیدارشناسان و اهالی هرمنوتیک، عمر فلسفی خود را بر سر این مساله گذاشتهاند و هنوز هم پاسخ مطلوب حاصل نشده است (نگارنده شخصا دیدگاه ریکور در این باب را بسیار موجه میداند). اما بیگمان این مساله به این سادگی که ملکیان مطرح میسازد نیست. زندگی آرمانی را نمیتوان به سادگی به زندگی شاد، خوب و ارزشمند فروکاهید، چرا که این اصطلاحات، خود محصول زندگی زیسته، و محصول روایتهای بیشماری از زندگیهای زیستهی فراوانی هستند که در نهایت در تعامل شبکهای با یکدیگر، مفاهیمی از این دست را زاییدهاند. به همین دلیل نیز هست که فلسفه، و حتی علم، از تجویز فاصله گرفته و در حوزهی توصیف مقیم شدهاند، و کار تجویز را به تکنیسینها، و سیاستگذارانی وانهادهند که خود از بستر این توصیفات تغذیه میکنند. نگاه سادهانگارانهی ملکیان به مقولهی «اخلاقی و شاد زیستن» و تقدم این مفاهیم بر خود زیستن، گویی که اینها قالبها و راههایی هستند پیشاندیشیده، یا دستکم انتخابی، که هر زیستنده، باید با انتخابی آگاهانه، قالبی مناسب را انتخاب کند، سوگمندانه در برخی پیروان جوان او نیز تکثیر و ترویج شده است. این ایده و انگاره، به لحاظ فلسفی اگر نگوییم علیالاطلاق مردود است، دست کم به گفت و گوی بسیار نیاز دارد. جوانانی که از جامعهشناسی انتظار سعادت بشری دارند، و به امید ساختن جهانی بهتر، اصلاح طلبانه به دامان جامعهشناسی و روانشناسی پناه میبرند، محصول این سادهانگاری هستند (این مثال را از این جهت زدم که در جمع برخی از دوستان علاقهمند به جناب ملکیان، به عینه شاهد این تصور سادهانگارانه بودم، و عجیب از این رخداد متاثر و متعجب شدم).
4) نکات ریز و درشت دیگری نیز میتوان دربارهی این پروژه گفت، که شاید مهمترینشان، همان بحث ورود به حوزهی تکنیک، به مجرد ورود به تجویز، و نیز بحث از سخن اخلاقی، سخن وعظگونه و امثالهم است. اما به نظر میرسد اگر بیش از این بحث را ادامه دهم، همان یکی دو نفری هم که لطف کرده و متن را تا اینجا خواندهاند، آن را رها کنند. اینست که به همین مختصر قناعت میکنم. و البته از گفتگوی بیشتر در اینباره، اگر کسی مشتاق باشد، به شدت استقبال خواهم کرد.
در پایان آنچه می توانم به عنوان نگاه کلی به این سخنرانی بگویم، آن است که پروژه عقلانیت و معنویت، پروژه ای صادقانه و دلسوزانه است، ولی بیش از آنکه قابل دفاع باشد، قابل احترام، از جهت انگیزه هایی است که صاحب آن را به تلاش در این عرصه واداشته است.