از قصه هایی که میخوانیم 1- شب ممکن
مه 14, 2010
1) شب ممکن را به چند دلیل گرفتم و خواندم، نخست اینکه پاگرد را خوانده بودم و خوشم آمده بود، دوم آنکه دو سه خبرنگار ادبی تعریفش را کرده بودند (البته حواسم نبود که آن دو سه نفر با نشر چشمه رابطه ارگانیک دارند) و سوم اینکه ذهنم اخیرا درگیر قصه ایرانی شده و مشکلاتش، و قصد کرده ام برای مدتی قصه هایی که منتشر میشود را بخوانم و ببینم قصه نویسها چه میکنند و چه نمیکنند. نوشتن این پست و احتمالا پست های مشابه هم، بیشتر به دلیل آن است که دست کم یک خروجی، هرچند در حد یک پست وبلاگی، داشته باشد این متن خوانی ها.
2) شب ممکن حاوی چند روایت متناقض از چند شب مشترک و چند شخصیت مشترک است. این روایت ها به ترتیب پشت سر هم ردیف میشوند و هریک دیگری را نقض میکنند، این ویژگی کتاب را برای حقیر، که علاقه ی مضاعفی که «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری…» دارم ؛ به صورت مضاعفی جذاب کرد، و باعث شد ، دقیقتر کتاب را بخوانم. روایت ها به ترتیب (تقریبی) ، از زبان » یک زن نویسنده مطلقه،یک استاد دانشگاه، یک دختر شر و مایه دار، یک دختر شر و نامایه دار، یک فیلمنامه نویس و بالاخره یک راوی ناشناس (احتمالا نویسنده اصلی کتاب)» روایت میشود، و اگرچه ظاهرا قرار است همه روایت ها، راوی زندگی و روزگار یک نفر (مازیار نیکبخت یا جامه دار) باشد، اما در حقیقت، این روایت ها با یکدیگر متناقض است و هریک روایتی جداگانه محسوب میشود. راوی ها همه در خود روایت نقش دارند، و زاویه دید و روایت هم، در همه جا اول شخص است.
3) بنابراین ما با پنج خرده روایت در این اثر روبروییم و یک ترکیب که در حقیقت روابط میان این روایتها با یکدیگر هستند. از سوی دیگر این اثر، حود-ارجاع (self-reflective) {میتوانید خود-بازتاب، خود-نگر، یا هرچیز دیگری دوست داشتید هم ترجمه کنید) است، یعنی هر روایت، صراحتا از سوی راوی بعدی خوانده شده و در مورد آنها قضاوت میشود. بنابراین کار تحلیل و بررسی این ترکیب، خود نیز کاری دشوار و وقت گیر میتواند باشد، و اثر را پیچیده تر میسازند. در ادامه ابتدا چند نکته درباره تک تک روایتها میگویم و سپس هم چند نکته درباره ترکیب آنها با هم
4) هر وقت به قصه نویسی فکر میکنم، اولین چیزی که به نظرم میرسد، اینست که چگونه میتوان آدمها را در یک قصه، آنگونه که هستند نمایش داد؟ به ویژه وقتی که هیچکس دقیقا نمیداند، دیگران چگونه زیست میکنند. در مورد این کتاب، آنچیزی که زودتر از هرچیز، توی ذوق من زد، همین نکته بود، آدمها در این خرده روایتها، تقریبا هیچکدامشان حتی شبیه واقعیت هم نیستند، بیشترین شباهت آدمهای اثر با آدم، به معنایی که میشناسیم، حضورشان در کوچه و خیابانهایی است که به اصرار دائم در اثر حضور دارند. هیچ چیز این آدمها به آنانی که در کوچه و خیابان نمیخورد، و حتی ساختارشکنی ها و عصیانهایشان هم، درست مثل غم و غصه ها و دغدغه هایشان، چنان در عبور از فیلتر ذهن نویسنده تحول پیدا کرده اند که کمتر شباهتی با آدمهای واقعی دارند. دو دختر و یک پسر در خیابان هستند، یکی از آن دو دختر، اتو استاپی سوار ماشین میشود و دو نفر دیگر هم، در حرکتی سریع همراه او سوار میشوند، راننده و همراهش نگران از حضور آنها هستند، که یکی از دختر ها (هاله) به آنها میگوید مرد همراهشان لال است و توانایی سخن گفتن ندارد، دو پسر میپذیرند، در ادامه دو دختر یکسری خزعبلات شبه روشنفکرانه را بار پسرها می کنند، و در نهایت هم آنها را خفت کرده و ماشین را میدزدند، بعد از کلی بازیگوشی (به سبک قاتلین بالفطره!)، نیمه شب به خانه ی هاله میروند، پدر دختر که یک تیمسار است، دختر و پسر دیگر را میبیند، و از پسر میخواهد حواسش به دختر باشد. و این تازه خط روایی است، اگر به سراغ جزئیات، به ویژه دیالوگها برویم که اوضاع دیگر حسابی قمر در عقرب میشود.
4) سخن بر سر این نیست که شخصیتهای داستانی باید شبیه واقعیت باشند، سخن بر سر ویژگی اسنادی در بازنمایی شخصیتهاست، به عبارت دیگر نویسنده باید برای من خواننده مشخص میکرد که این شخصیتها را باید با استناد به کدام نظام مفهومی بفهمم، نظام واقعی (تجربه) نظام ژانری (مثلا ژانر پلیسی یا کارآگاهی)، نظام زبانی، نظام نسلی؟ اینکه چند نفر را در خیابانهای داستانت راه بیندازی که هر کار خواستند بکنند، خودش یکجور هنر است، اما خوب باید یک فکری هم به حال سرگشتی تاویلی مخاطبت بکنی برادر من.
5) روابط این اشخاص با هم هم حکایت دیگری دارد. فارغ از روابط بین خرده روایتها، تقریبا روابط بین آدمها (شاید جز روابط مازیار و زن سابقش)، نامتعین، آشفته و بی معنی است، نمیگویم عصیانی یا تعریف ناپذیر، میگویم نامتعین، چون حقیقتا نمیتوان چندان آن را فهمید. از فصل دوم بگیرید که شاهد شکل گیری انفجاری رابطه هاله و مازیار هستیم، تا فصل مربوط به سمیرا و آن لحن عیبش، نمیتوان رابطه افراد با یکدیگر را فهمید و نسبت آن را با روابط حقیقی، یا حتی متعارف در آثار روایی درک کرد.
6) و بالاخره فضاها، فضاها هم به همان اندازه نامتجانس و نچسب به نظر میرسند: از پارتی فضایی و خنده دار فصل دوم، تا بوف و رفتار اروپایی کارکنان آن گرفته ، تا خانه ی دوست سارا، و صحنه ی جنگ و آشتی. پرسش اینست که نویسنده کجا زندگی میکند که در آنجا رستورانها اینجوری هستند، روابط زن و مرد آن شکلی است، مهمانی ها و پارتی با این تفصیلات و به این شکل برگزار میشود، و حتی دخترهای (بسیار پولدار)یی وجود دارند که در طبقه «دخترهای معروف مهمانی های تهران» قرار میگیرند (شخصا یاد پروست و مهمانی های اشرافش افتادم لول) . این هوا، همان هوایی است که ما در آن نفس میکشیم؟ یا چه؟
7) درباره ی ترکیب این قصه ها با هم، نکته ی نخست اینکه، برخلاف انتظار حقیر، فراروایتی وجود ندارد که این روایتها را با هم ترکیب کند، اگر بخواهم اثر حاضر را با «اگر شبی…» مقایسه کنم میگویم، فراروایت موجود در آن اثر، «قصه نوشتن» است، که تک تک خرده روایتها را در خود جای میدهد. شاید بتوان گفت شهسواری هم، با توجه به فصل آخر کتابش، به نوعی در پی همچین فراروایتی بوده است، اما چندان توفیقی در این کار نیافته است. اگرچه هر روایت، درباره ی روایتهای قبل خود حرفی برای گفتن دارد، اما در نهایت این تاملات بر خود، نتیجه روشن و واضحی ندارد – یا بهتر بگویم حقیر با این هوش ناقص و دقت ضعیفم آن را درک نکردم- ، این باعث میشود که در نهایت آن ستونی که باید هر یک از این خرده روایتها، سنگی از آن باشند، تشکیل نمیشود. خواننده رها میشود بی آنکه بداند و بفهمد چرا این روایتهای متباین را خوانده است.
8) از طرف دیگر محتوای خود خرده روایتها، همانطور که دیدیم، چندان تعریفی ندارند. پس این پرسش پیش می آید که چرا باید این داستان (ها) را خواند؟
9) نکته ی دیگری که میتوان گفت، تکنیکهای به کار رفته در ایجاد نسبت میان این خرده روایتهاست، اینکه در فصل سوم، ایرادات فنی فصل اول و دوم را توی چشم خواننده فرو کنی، نه چیزی از آن ایرادات میکاهد، و نه لذتی به خواننده میبخشد. همینطور است انگیزه خوانی راوی روایتهای پیشین، از سوی راوی های بعدی، که لطفی که ندارند هیچ، بیشتر به لوث کردن اثر می انجامند.
10) البته نباید از حسنهای کتاب گذشت، نخست و مهمتر از همه، زبان درست و حسابی شهسواری است، که حتی وقتی طراحی شخصیتها باعث میشود دیالوگهای عجیب و غریب از دهان آنها بیرون بیاید، این قلم روان نویسنده است که نمیگذارد کتاب را دور بیندازی. همین زبان است که باعث میشود ادامه دادن قصه به فرآیندی طاقت فرسا تبدیل نشود، و کتاب را سرراست و سریع بخوانی و جلو بروی.
11) صحنه های مهم و گلوگاهی، هرچقدر هم محصول روابط و فضاهای غیر منطقی باشند، بازهم خوب روایت شده اند، فارغ از تمام آنچه در مهمانی کذایی میگذرد، این مهمانی خوب تعریف میشود، این یعنی نویسنده ی کتاب کارش را بلد است، گیرم تصمیم هایی که گرفته است، چندان تصمیم های مناسبی نباشند!
12) اینها چیزهایی است که درباره ی کتاب به ذهنم میرسد. این کتاب را برای بار سوم نخواهم خواند، و خواندنش را هم به دیگران (مگر آنها که قصد دارند حرفه ای داستان نویس شوند، یا منتقدان حرفه ای) پیشنهاد نخواهم کرد. نمیدانم آقای شهسواری برای چه این کتاب را نوشته است، این را میتوانم حدس بزنم که خواسته فضای امروز آدمهای دنیای ما را تصویر کند، اما به نظرم در اینکار چندان موفق نبوده است.
13) همینکه نویسنده، چنین جسارتی داشته که در این سطح، روایتی خود-ارجاع بیافریند، و به این بازی اقدام کند، نشان دهنده ی حرفه ای بودن او -فقط یک نویسنده حرفه ای چنین دغدغه ای دارد- و نیز میزان تسلط او به روایت است
14) حقیر آقای شهسواری را ندیده ام، و اگر هم دیده بودم و میشناختم، چندان تغییری در نوشته ام نمیدادم (احتمالا!)، من کتاب پاگرد ایشان را دوست دارم، و هیچ خصومت یا محبت شخصی میان ما نیست، اگر بی ادبی شده است، امیدوارم ببخشند. اگر لازم باشد، میتوان مفصل تر درباره این کتاب سخن گفت. و جزء به جزء راجع به آنچه گفته شده بحث کرد. در کل ما به نویسنده جماعت ارادت داریم (به ویژه اینکه خودمان هم آرزوی نویسنده شدن داریم، ولی استعدادش را نداریم ظاهرا!)
15) یک نکته هم خطاب به دوستانی میگویم که در روزنامه نگاری ادبی ما زحمت کشیده اند، و کم یا زیاد اعتباری کسب کرده اند. دوستان عزیز این اعتباری که کسب کرده اید، آبروی شماست، اگر من -یک مخاطب عادی و عوام -، به خاطر حرف شما میروم و کتابی را میخرم، به این خاطر است که احساس میکنم حرف شما، با حرف آن تبلیغاتچی فرق میکند. و اگر شما، به خاطر تعلق حرفه ای یا سود شخصی، از کتاب خاصی به زبان حرفه ای، و از مقام یک منتقد-خبرنگار-روزنامه نگار، تعریف کنید، در حقیقت آبروی خودتان را برده اید. سناریویی که در مورد کافه پیانو اجرا شد، به نظرم به اندازه کافی عبرت انگیز بود، برنده ی آن ماجرا، نویسنده کتاب و ناشر بودند که کتاب را فروختند و اعتبار گرفتند، اما بازنده ی آن ماجرا، کسانی بودند که از آبرویی که با زحمت و رنج فراهم آورده بودند، هزینه کردند برای بالا بردن کتابی که ظرفیت پدیده شدن را نداشت. واللا من تا جایی که دیده ام، رسم نیست ریویو نویسان و حتی منتقدان جدی ادبیات، کتابهایی را نقد کنند که به نحوی از انحاء، خود تعلقی به ناشر یا نویسنده کتاب دارند، این به آن خاطر است که این ریویو نویسان و روزنامه نگاران ادبیات هستند که وظیفه ی دشوار هدایت مخاطبان عام به سمت کتابهای ادبی را به عهده دارند. و اگر اعتماد عوام به این دوستان از بین برود، دیگر اعتباری برای این دوستان باقی نمیماند که ناشران به سراغشان بیایند و بخواهند که کتابشان در ستون و صفحه آنها معرفی شود. البته خوشبختانه این اتفاق در مورد این کتاب نیفتاد. اما من خود به شدت عصبانی شدم وقتی فهمیدم فلان روزنامه نگاری که من به اعتبار حرف او کتاب را خریده ام، نسبتی با ناشر کتاب دارد و به دلیل آن نسبت است که از این کتاب به عنوان «پدیده ای در تاریخ ادبیات ایران» و «گشاینده راه های جدید در ادبیات داستانی ما» یاد میکند.
پ.ن:
در کل این را هم بگویم که این اثر، در مقایسه با آثار موجود ایرانی ، کتاب ضعیفی نیست، مجموع این نظرات هم، صرفا نظرات یک مخاطب است که قطعا و حتما قابل گفتگو، نقد و تردید است، حقیر هم برای هرگونه گفتگو آماده ام. کلا میخواهم آرزو کنم کاش کتاب بعدی آقای شهسواری بیشتر شبیه به «پاگرد» باشد تا شبیه به «شب ممکن»، همین. شاید از آنچه نوشتم بوی تندروی، مخاصمه و بی انصافی به مشام برسد. اگر اینگونه باشد، همینجا از نویسنده محترم کتاب عذر میخواهم.
