<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>بازتعریف</title>
	<atom:link href="http://azhsh.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://azhsh.wordpress.com</link>
	<description>دغدغه های بی خطر، بی چشم داشت پول ولی امیدوارانه</description>
	<lastBuildDate>Sat, 03 Dec 2011 19:54:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='azhsh.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/3556e490926cf0a50095f15152d9e5df?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>بازتعریف</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://azhsh.wordpress.com/osd.xml" title="بازتعریف" />
	<atom:link rel='hub' href='http://azhsh.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>در ستایش روح فوتبال: دیه گو مارادونا</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/07/05/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d9%88%d8%ad-%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-%d8%af%db%8c%d9%87-%da%af%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/07/05/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d9%88%d8%ad-%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-%d8%af%db%8c%d9%87-%da%af%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 20:31:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azhsh.wordpress.com/?p=47</guid>
		<description><![CDATA[1) آرژانتین از آلمان باخته است، بد هم باخته است، و دیه گو مارادونا، که از هر جهت حساب بکنی درخشان ترین ستاره ی تاریخ فوتبال است، برگ و نشان درشت دیگری در پرونده ی ورزشیش ثبت کرده است : شکست چهار بر صفر از رقیب سنتی، آلمان. حالا دیگر جام جهانی برای دیه گو، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=47&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>1) آرژانتین از آلمان باخته است، بد هم باخته است، و دیه گو مارادونا، که از هر جهت حساب بکنی درخشان ترین ستاره ی تاریخ فوتبال است، برگ و نشان درشت دیگری در پرونده ی ورزشیش ثبت کرده است : شکست چهار بر صفر از رقیب سنتی، آلمان. حالا دیگر جام جهانی برای دیه گو، و بسیاری از ما تمام شده است، درست است که به هر حال قهرمانی سرطان عفنی مثل آلمان، فرق می کند با قهرمانی تیم شادابی مثل اسپانیا، یا حتی تیم مصممی مثل هلند! اما این دیگر اسمش جساسیت برای جام جهانی نیست. حالا <a href="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/07/maradona_0.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-48" title="maradona_0" src="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/07/maradona_0.jpg?w=298&#038;h=300" alt="" width="298" height="300" /></a> بهترین فرصت است که توضیح دهم، چرا اینگونه دیوانه وار دیه گو را دوست دارم، و چرا هنوز شکست دیه گو، و راه راه پوشان سفید و آبی، از معدود اتفاقهایی است که دلم را به درد می آورد.</p>
<p>2) دیه گو را، اگر بخواهیم با ملاکهای معمولی بسنجیم، چندان نمره ی خوبی نمی گیرد، او بزرگترین ستاره معتاد تاریخ است، هیچیک از معتادان و بزهکاران تاریخ، انقدر مورد تقدیر نبوده اند که او، و انقدر الگو قرار نگرفته اند که دیه گو! او در بازیگری نیز، بهره ای از اخلاق نبرده بود، یکی از شاهکارهایش، بزرگترین تقلب تاریخ فوتبال جهان است، گلی که با دست به انگلیس زد. مزخرف هم زیاد میگوید، و چندان هم از دانش روز فوتبال برخوردار نیست، به قول بعضی ها پوپولیست هم هست، یعنی فقط سعی در جمع آوری محبوبیت دارد، و میخواهد با هیجان و سخن آوری، مخاطب را مسحور کلام خود کند. و خلاصه هر ویژگی ای که بتوان  از یک ضد قهرمان سراغ گرفت در او پیدا میشود، پس چرا دیه گو را دوست دارم؟</p>
<p>3) برای پاسخ به این پرسش، نخست باید یک سوال دیگر مطرح کرد : آیا معیار علاقه مندی در فوتبال، مشابه حوزه های دیگر است؟ آیا فوتبال ورزشی عقلانی، و حوزه ای عقلانی است؟ این کلیدی است که باید با آن به سراغ بررسی دیه گوی بزرگ رفت.</p>
<p>4) دیه گو، روج فوتبال است، دیه گو خود فوتبال است. میگویید دیه گو معتاد است؟ آیا ذات فوتبال چیزی جز تخدیری لازم برای ادامه ی حیات است؟ و گرنه این چه دیوانگی ای است که میلیونها آدم، چشم بدوزند به یک مستطیل سبز که 22 نفر در آن دنبال یک توپ میدوند؟ میگویید مارادونا پوپولیست است، اما مگر فوتبال دانشگاه است که دانشمند بخواهد؟ میگویید از علم روز سررشته ندارد، میگویم بر گور پدر کسی که علم را به فوتبال آورد. فوتبال آوردگاه عشق است، فوتبال عرصه ی معجزه است، و دیه گوی بزرگ، پیامبر این دنیاست که دست خدا را به زمین آورده تا راهنمای توپ فوتبال باشد.</p>
<p>5) به این خاطر است که به نظرم احمقانه ترین حرف آنست که مارادونا را به خاطر چپگرا بودن تخطئه کنیم، و او را به این خاطر که از دیکتاتورها حمایت کرده است، برنجانیم، شاید باید از امثال فیدل کاسترو برنجیم که چرا به حای فوتبال، زمین سیاست را برای بازی انتخاب کرده است، و گرنه برای دیه گوی بزرگ طبیعی ترین چیز آنست که در همه ی زندگیش، فوتبالی بیندیشد، فوتبالی عمل کند و فوتبالی حرف بزند.</p>
<p>6) در زندگی و دنیای مدرن، ما دائم در حال رقابت و تماشای رقابتهای مختلف هستیم، رقابتهای سیاسی، رقابتهای اقتصادی، رقابتهای علمی، رقابتهای معیشتی و &#8230;..! پس فرق فوتبال با بقیه ی این رقابتها چیست که اینگونه دیوانه وار، جماعت قابل توجهی از مردم دنیا، شیفته و واله اش هستند؟ رمز محبوبیت فوتبال اینست: تنها در فوتبال است که معجزه رخ میدهد، تنها در فوتبال است که جنون پیروز است، تنها در فوتبال است که منطق، اردنگی میخورد و از زمین پرت میشود بیرون. و تنها در فوتبال است که دست خدا، بار دیگر هبوط میکند و انگلستان را به خاک و خون میکشد.</p>
<p>7) آلمانیهای کثیف، آنالیزورهای حرامزاده، جامعه شناسان ورزش نمک به حرام، و روانشناسان ورزشی عوضی، و قشرهایی از این دست، یک هدف بیشتر ندارند: آن اینکه فوتبال را هم مثل اقتصاد، مثل سیاست و مثل علم، تبدیل کنند به عرصه تسلط بی چون و چرای منطق، بی توجه به آنکه فوتبال، حالا تنها پناه دل ملیونها مومن و شیفته است، تنها پناهگاه هزاران دیوانه است، و تنها مامن آنان که دلشان برای معجزه تنگ شده است. حتی کسانی چون نگارنده، که دل به فلسفه بسته اند و قصد خردورزی دارند، به حوزه ای احتیاج دارند که گاه و بیگاه، در آن دیوانگی کنند و فریاد بکشند، دل به معجزه بنندند و با خدای خویش برای پیروزی نجوا کنند، لعنتی ها حتی به همین کوچک هم رحم نمیکنند. و نمیدانند اگر رقابت منطقی جذاب بود، اکنون جذاب ترین مسابقه، پرونده هسته ای ایران بود و مسابقه تسلیحاتی خاورمیانه، حنگ قدرت روس و امریکا بود و المپیاد ریاضی جهانی و جام جهانی روبوتیک.</p>
<p>8) دیه گوی بزرگ، همچون یک پیامبر، جلوی اینان ایستاد، و تا مرحله ی آخر استوار، مقاومت کرد، به این خاطر است که او را میستایم، به این خاطر که به جای آنکه مثل همتای احمق آلمانیش، تیم دانشگاهی برای آنالیز حریف بیاورد، و تک تک مشخصات رقبایش را فهرست کند، ترجیح داد به خوابی که دیده است استناد کند و برای شاگردانش از تاثیر ایمان بگوید، به جای آنکه با لحنی مقدس ماب و خشک، حریف را به صورت فرمال تحسین کند، و در طعن و کنایه به او نیش بزند،چشم به دوربین بدوزد و رقیبش را صراحتا به هیچ بگیرد. دیه گوی بزرگ، در این جام جهانی، از فوتبال در برابر بیگانگان و دلقکها دفاع کرد و تلاش کرد روج فوتبال را، در یک جهان بی روح زنده کند! اگرچه شاید امروز دیه گو شکستی تلخ خورده باشد، اما مطمئن باشید فوتبال زنده خواهد ماند، و نام پیامبر فوتبال، تا ابد بر پیشانی آن خواهد درخشید.</p>
<p>9) چون فوتبال را دوست دارم، دیه گو را هم دوست دارم، و روزی که او را دوست نداشته باشم، دیگر دلیلی هم برای دوست داشتن فوتبال نخواهم داشت، چرا که فوتبال بدون دیه گو، روحح ندارد، و چیزی است شبیه همین توپ بازیهای منطقی آلمانیهای روباتیک، گیرم سریعتر از روبات بدوند و باهوش تر از کامپیوتر های اپل باشند، این چه ربطی دارد به فوتبال دوست داشتنی ما؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/47/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=47&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/07/05/%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b1%d9%88%d8%ad-%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-%d8%af%db%8c%d9%87-%da%af%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/07/maradona_0.jpg?w=298" medium="image">
			<media:title type="html">maradona_0</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>درباره پروژه عقلانیت و معنویت</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/06/09/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%be%d8%b1%d9%88%da%98%d9%87-%d8%b9%d9%82%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d8%b9%d9%86%d9%88%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/06/09/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%be%d8%b1%d9%88%da%98%d9%87-%d8%b9%d9%82%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d8%b9%d9%86%d9%88%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Jun 2010 21:35:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[از دغدغه های دیگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azhsh.wordpress.com/?p=41</guid>
		<description><![CDATA[آنچه می توانم به عنوان نگاه کلی به این سخنرانی بگویم، آن است که پروژه عقلانیت و معنویت، پروژه ای صادقانه و دلسوزانه است، ولی بیش از آنکه قابل دفاع باشد، قابل احترام، از جهت انگیزه هایی است که صاحب آن را به تلاش در این عرصه واداشته است.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=41&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><a href="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/06/2343b7233107da5fd89d3da8914f90a9.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-43" title="2343b7233107da5fd89d3da8914f90a9" src="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/06/2343b7233107da5fd89d3da8914f90a9.jpg?w=204&#038;h=300" alt="" width="204" height="300" /></a>«معنویت و عقلانیت» نامی است که مصطفی ملکیان، روشنفکر نام‌آشنا و بالنسبه پرطرفدار ایرانی، بر پروژه‌ای گذاشته است که خود مطرح کرده و چندی پیش، به مناسبت ده‌سالگی آن، سخنرانی‌ مبسوطی در دانشگاه تهران ایراد کرد. شمار قابل توجه هواداران اندیشه‌ی وی در میان فعالان دانشجویی و جوانان سیاسی از یکسو، و کنجکاوی و علاقه به شنیدن پیشنهادهای نو از سوی دیگر، باعث شد، حقیر نیز در جمع شنوندگان این سخنرانی حضور داشته باشم. اکنون که انتشار دوباره‌ی این سخنرانی  در شماره جدید مهرنامه، داغ دلم را تازه کرد! به نظرم رسید بد نیست، نکاتی را که درباره‌ی این پروژه، و البته صرفا بر اساس گفته های خود جناب ملکیان در این سخنرانی به ذهنم رسید بازگو کنم، اعتراف و تاکید میکنم که آنچه میگویم بر اساس محتوای این سخنرانی است، و نوشته ی دیگری درباره ی این پروژه از ایشان نخوانده‌ام، و البته به دلایلی که در ادامه خواهم گفت، به نظر نمی‌آید در آینده نیز، مگر به ضرورت خارجی، باز به سراغ آن بیایم. پیش از آغاز بحث، این نکته را نیز باید اشاره کرد که انصافا صداقت در کلام جناب ملکیان، قابل دریافت بود، و نیز ایشان، بر خلاف بسیاری از اندیشمندان پرطرفدار امروز ایرانی، به نظر منصف، متخلق به اخلاق حسنه، و گفت‌وگو پذیر می‌رسید، اشکالاتی که در ادامه ذکر می‌کنم، به گمان حقیر باعث می‌شود پروژه‌ی فوق‌الذکر، به لحاظ فلسفی، چندان کارآمد و دفاع‌پذیر نباشد، و البته حاضر و مشتاقم که اگر مطلب حاضر پاسخی برانگیخت، گفتگو را با هرکسی که بخواهد در این باره گفتگو کند ادامه دهم، که یکی از راه‌های کشف افق‌های نو، گفت‌ و گوست:</p>
<p dir="rtl">1) هر کلامی، برای گفته شدن و نیز شنفته شدن، نیاز به بستر مشخص و آشکاری دارد، که بتوان آن را در این بستر معنا کرد، و به آن واکنش صحیح نشان داد، این بستر همانی است که برخی آن را سخن (یا گفتمان یا دیسکور) می‌نامند. پرسش نخستی که برای من شنونده در آن سخنرانی پیش‌آمد، این پرسش بود که سخن یا بستر کلام ملکیان، کدام است؟ آیا او در حوزه‌ی فلسفه سخن می‌گوید؟ یا از دریچه‌ی ادبیات به ایراد کلام می‌پردازد؟ آنچه از خودِ سخنرانی قابل استمزاج بود، اینکه «عقلانیت و معنویت» پروژه‌ای مصلحانه و مشفقانه است، به قول خود ملکیان «نظریه‌ی عقلانیت و معنویت، به دنبال آن بود که «زندگی آرمانی» را تا آنجا که در اختیار صاحب زندگی باشد، فراهم و رسیدن به آن را تسهیل کند و بنابراین در پی کاهش دردها و آلام انسانی بود.» پس پروژه‌ی عقلانیت و معنویت، پیشنهاد دهنده‌ی یک راه است، و به عبارت دیگر، تجویزی است. تا اینجا می‌توان گفت، پس این نظریه باید نخست، بستری توصیفی از شرایط موجود ارائه دهد، و سپس کمال مقصود را نیز به زبان خود تعریف کند، و در نهایت با مقایسه کمال مقصود و شرایط موجود، راه را برای وصول به آن کمال بگشاید. در بخش بعدی به این نکته خواهیم پرداخت که ملکیان در عمل، کدامیک از این سه مرحله (توصیف وضع موجود، توصیف وضع مطلوب و ارائه‌ی راه» را انجام داده است، اما نکته‌ی مورد نظر من در اینجا اینست که هر سه مرحله، نیاز به تعیین گفتمان یا سخنی دارد که میزبان کلام ملکیان باشد. سخن ملکیان، نمی‌تواند فلسفی باشد، یا اگر هم باشد، دست کم متعلق به فلسفه‌ای است که مدتهاست دورانش به سرآمده و شکستش هم در دنیای نظر و هم در دنیای عمل به تجربه محقق شده است. دیگر کمتر فیلسوفی است که بر این باور باشد که فلسفه به کار تعریف و تبیین کمال مطلوب می‌پردازد، یا حتی می‌تواند توصیف درستی از زندگی بشری، به این کلیتی که در کلام ملکیان آشکار است، ارائه دهد، چه رسد به تجویز، که علی‌الاطلاق برخی آن را عملی غیر فلسفی می‌دانند. از سوی دیگر، التزام به سخن فلسفی، نشانه‌ها و قرائنی دارد که از آنها نیز در کلام ملکیان خبری نیست. تاکید می‌کنم مراد من در اینجا، این نیست که ملکیان، فلسفه بلد نیست، یا نمی‌داند، حرف از بستری است که کلام در بافت آن باید معنا شود،حرف حقیر آن است که چنین بافتی در کلام ملکیان، قطعاً بافت فلسفی نیست. کلام روشنفکرانه، اگر فلسفی نباشد، سه امکان دیگر را نیز باید سنجید، این سه امکان عبارتند از سخن علمی، سخن ادبی، یا سخن دینی ، معنوی یا عرفانی. اگر لازم باشد، می‌توان دلایل فراوان اقامه کرد که این پروژه، نه می‌تواند سخن علمی باشد و نه سخن معنوی، یا به عبارت دیگر، اعتبار خود را نه از علم می‌تواند بگیرد، و نه از دین یا معنویت، که زبان گفتگو در مورد نخستین، وابسته به عینیت است و ملاکهای کمی، و در دومی، وابسته به شهود و درک باطنی، و بالاخره کلام روشنفکرانه، اگر از جنس ادبیات باشد، نمی‌تواند به پروژه بینجامد، چرا که ملاک و مناط سخن ادبی، ذوق است و سلیقه‌ی فردی، و نه منطق و ملاکهای بینافردی، پس دفاع از آن و ورود آن به گستره‌ی تجویز، از اساس نه تنها اشتباه است، که می‌تواند فاجعه‌آفرین باشد. پس ایراد نخست و مهمی که ذهن منِ شنونده را تا پایان سخنرانی آزار داد، این بود که چگونه باید با این کلام، ایده و پروژه دست و پنجه نرم کنم، گویی کلام ملکیان بنابود بر باورعامه سوار شود، و با گریز از تصریح و تاکید بر مبانی و روشها، صرفا از طریق ابزارهای فن‌ بیان و اقناع، خواننده دمی و ساعتی با آن همدم شود و بگذرد.</p>
<p dir="rtl">2) اما از سه مرحله‌ای که گفتیم، ملکیان در پروژه ده‌ساله‌ی خود، به انجام کدامیک دست زده است؟ آنچه در این سخنرانی ملکیان به آن پرداخت، مرحله‌ی دوم، یعنی صرفا بیان وضعیت مطلوب، آنهم در کلی‌ترین شرایط ممکن بود. اینکه برای زندگی مطلوب سه عامل شادی، خوبی و ارزشمندی را پیش بکشیم، و سپس وصول آن را از طریق در کنار هم نشانیدن عقلانیت و معنویت، که هر یک سه رکن دارند ممکن بدانیم (گیلبرت رایل سوالی جالب مطرح کرده است: چرا دو و سه عددی فلسفی هستند و نوزده نه؟ چرا همه‌چیز در فلسفه به سه بخش تقسیم می‌شود؟)، حتی اگر بپذیریم که به اندازه‌ی کافی جزئی و قابل تحقیق است، تا وقتی مرحله‌ی نخست، یعنی توصیف وضعیت موجود، آنهم بر اساس سخنی معین (فلسفی، علمی و &#8230;.) انجام نشود، به هیچ کار ما نمی‌آید. برای اثبات مدعای دوم و سوم، نخست باید کمبود آنچه را که در وضعیت موجود مفقود است نشان داد. مطمئن هستم خود ملکیان نیز بر این باور نیست، که نخستین کسی است که با هدف در کنار هم نشاندن عقلانیت و معنویت کمر همت نهاده، و نیز تنها کسی نیست که به شادی انسانها و رنجهایی که اکنون می‌برند، فکر می‌کند. اما چاره‌ی کار در صدور سخنهای کلی نیست، شاید آن کسی که در فلان کشور آفریقایی کمکهای انسان‌دوستانه انجام می‌دهد، کار مفیدتری انجام می‌دهد، تا روشنفکری که صدالبته صادقانه و از روی وجدان انسانی، نظریه‌های کلی برای نجات بشریت ارائه می‌دهد. چه کسی می‌گوید امروزه معنویت در جهان ما گم شده است؟ البته اگر بخواهیم متنی ادبی بیافرینیم، یا بیانیه‌ای انسان‌دوستانه منتشر کنیم، سخن گفتن از فقدان معنویت در جهان مدرن و پسامدرن موجه است، اما در مقام یک روشنفکر و در یک سخنرانی دانشگاهی، باید مدعیات را روشن و واضح اثبات کرد، ایمان به غیب، ملاکی که ملکیان در سخنرانی خود برای تعریف معنویت ارائه کرد، شاید امروزه بیش از دهه‌های پیشین در جهان و ذهن انسانهای ساکن آن، حضور دارد. طیف وسیعی از انسانها، از ملاعمر و بن‌لادن گرفته تا جرج‌بوش و نمونه‌های وطنیش، انسانهایی معنوی، به معنای ملکیانیِ آن هستند، پس مشکل کجاست؟ آنها به هر سه وجه معنویت، یعنی وجوه هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و روان‌شناختی آن معترفند، و از سوی دیگر نیز زندگی خود را ارزشمند، و نیز در جهت خلق زندگی شادمانه و نیز خوب می‌دانند. یعنی به زبان طنز می‌توان گفت، در طالبان و القاعده، می‌توان پیوند میان معنویت و عقلانیت را به خوبی بر اساس ملاکهای ملکیان دید، آنها زندگی خود را ارزشمند می‌دانند، چرا که برای ارزشهایشان تلاش می‌کنند، زندگی خود را خوب می‌دانند، چرا که بر اساس نظام ارزشی خود زیست می‌کنند، و بالاخره به دنبال شادمانی، به شکل و شیوه‌ی خود هستند، به لحاظ معنوی نیز، طالبان نه تنها به معنویت مقر هستند، بلکه بخش اعظمی از زندگی خود را وقف وجوه معنوی هستی می‌کنند. آیا با سلطه‌ی طالبان به جهان مساله‌ی موجود بشر حل خواهد شد؟ این پرسش دومی بود که ذهن منِ شنونده را آزار داد.</p>
<p dir="rtl">3) اما مشکل اصلی، و گل‌درشت پروژه‌ی عقلانیت و معنویت، در نکته‌ای دیگر، و البته کمی پیچیده‌تر نهفته است. شاید بتوان این پرسش را اینگونه مطرح کرد که : «آیا کلام و زبان انسانی، مقدم بر فعل اوست، یا موخر بر آن؟» از آنجا که کلام ملکیان گفتمان مشخصی ندارد، شاید نتوان گفت سخن او فلسفی است، اما بی‌گمان می‌توان گفت، تصور او آنست که زبان انسانی مقدم بر فعل او، و نیز تعیین‌کننده‌ی فعل اوست. اگر بخواهم این مساله را کمی بشکافم، می‌توانم بگویم سوال فوق را باید اینگونه مطرح ساخت که «آیا انسان نخست تعریف و مفهومی از مثلا «خیر» در ذهن دارد و سپس تلاش می‌کند بر اساس آن خیر عمل کند یا اینکه او نخست عمل می‌کند و از طریق شبکه‌ی اعمال اوست که مفهوم «خیر» شکل می‌گیرد؟» بی‌گمان تعامل میان ایندو، که به زبان ریکور می‌توان آن را تعامل میان «تجربه‌ی زیسته» و «روایت بازگو شده» نامید، بسیار است، و این پرسش پاسخ سرراستی ندارد. جمعی از پدیدارشناسان و اهالی هرمنوتیک، عمر فلسفی خود را بر سر این مساله گذاشته‌اند و هنوز هم پاسخ مطلوب حاصل نشده است (نگارنده شخصا دیدگاه ریکور در این باب را بسیار موجه می‌داند). اما بی‌گمان این مساله به این سادگی که ملکیان مطرح می‌سازد نیست. زندگی آرمانی را نمی‌توان به سادگی به زندگی شاد، خوب و ارزشمند فروکاهید، چرا که این اصطلاحات، خود محصول زندگی زیسته، و محصول روایتهای بیشماری از زندگیهای زیسته‌ی فراوانی هستند که در نهایت در تعامل شبکه‌ای با یکدیگر، مفاهیمی از این دست را زاییده‌اند. به همین دلیل نیز هست که فلسفه، و حتی علم، از تجویز فاصله گرفته و در حوزه‌ی توصیف مقیم شده‌اند، و کار تجویز را به تکنیسین‌ها، و سیاستگذارانی وانهاده‌ند که خود از بستر این توصیفات تغذیه می‌کنند. نگاه ساده‌انگارانه‌ی ملکیان به مقوله‌ی «اخلاقی و شاد زیستن» و تقدم این مفاهیم بر خود زیستن، گویی که اینها قالبها و راههایی هستند پیش‌اندیشیده، یا دست‌کم انتخابی، که هر زیستنده، باید با انتخابی آگاهانه، قالبی مناسب را انتخاب کند، سوگمندانه در برخی پیروان جوان او نیز تکثیر و ترویج شده‌ است. این ایده و انگاره، به لحاظ فلسفی اگر نگوییم علی‌الاطلاق مردود است، دست کم به گفت و گوی بسیار نیاز دارد. جوانانی که از جامعه‌شناسی انتظار سعادت بشری دارند، و به امید ساختن جهانی بهتر، اصلاح طلبانه به دامان جامعه‌شناسی و روان‌شناسی پناه می‌برند، محصول این ساده‌انگاری هستند (این مثال را از این جهت زدم که در جمع برخی از دوستان علاقه‌مند به جناب ملکیان، به عینه شاهد این تصور ساده‌انگارانه بودم، و عجیب از این رخداد متاثر و متعجب شدم).</p>
<p dir="rtl">4) نکات ریز و درشت دیگری نیز می‌توان درباره‌ی این پروژه گفت، که شاید مهمترینشان، همان بحث ورود به حوزه‌ی تکنیک، به مجرد ورود به تجویز، و نیز بحث از سخن اخلاقی، سخن وعظ‌گونه و امثالهم است. اما به نظر می‌رسد اگر بیش از این بحث را ادامه دهم، همان یکی دو نفری هم که لطف کرده و متن را تا اینجا خوانده‌اند، آن را رها کنند. اینست که به همین مختصر قناعت می‌کنم. و البته از گفتگوی بیشتر در اینباره، اگر کسی مشتاق باشد، به شدت استقبال خواهم کرد.</p>
<p dir="rtl"> در پایان آنچه می توانم به عنوان نگاه کلی به این سخنرانی بگویم، آن است که پروژه عقلانیت و معنویت، پروژه ای صادقانه و دلسوزانه است، ولی بیش از آنکه قابل دفاع باشد، قابل احترام، از جهت انگیزه هایی است که صاحب آن را به تلاش در این عرصه واداشته است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/41/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=41&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/06/09/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%be%d8%b1%d9%88%da%98%d9%87-%d8%b9%d9%82%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d8%b9%d9%86%d9%88%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/06/2343b7233107da5fd89d3da8914f90a9.jpg?w=204" medium="image">
			<media:title type="html">2343b7233107da5fd89d3da8914f90a9</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ادای احترام به آقای روزنامه نگار</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/18/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/18/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 May 2010 23:05:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادای احترام به ....]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azhsh.wordpress.com/?p=30</guid>
		<description><![CDATA[به این ترتیب، روند تربیت نیرو در حوزه های مختلف، شکل جدیدی به خود گرفت، اگر پیش از این روند تولد یک روشنفکر، عبارت بود از خواندن و خواندن و مقاله نوشتن و کتاب نوشتن، حالا دیگر می شد از راه روزنامه نگاری به اینجا رسید، و ترتیب آن اینگونه بود (تقریباً البته): خبر نویسی، مصاحبه، معرفی نویسی، نقد نویسی، جوابیه نویسی، سخنرانی، روشنفکر شدن! و در ادبیات هم اوضاع چندان فرقی نمیکرد (نمیکند؟)، این روند عبارتست از: خبرنویسی، مصاحبه کوتاه، مصاحبه بلند، معرفی نویسی، نقد روزنامه ای نویسی، نقد مفصلتر نویسی!، منتقد ادبی. همین را بگیرید و در حوزه های دیگر نیز پیاده کنید، امروزه نیروهای زیادی وجود دارند که از این راه پله های ترقی را طی میکنند. البته نمیخواهم بگویم کسانی که از این راه آمده اند و می آیند، لزوما شایستگی ندارند و از این حرفها (که به نظرم مزخرف است)، یا حتی نباید می آمدند (مگر من چه کاره ام که باید نباید کنم؟)، مهم اینست که این روند، دو قربانی دارد، و یکی از این دو روزنامه نگاری بود.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=30&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> محمد قوچانی، تا پیش از این هم روزنامه نگار موفقی بود، از همشهری ماه تا شهروند امروز، هرجا رفته بود، همراه تیمش که به تدریج دچار تغییر و تحول میشدند ولی در عین حال هویت خودشان را حفظ میکردند، مخاطبانش را هم به دنبال خودش کشانده بود، و در مدت زمان کمی، نشریه و مطبوعه تحت مدیریتش را به یکی از تاثیرگذارترین ها تبدیل کرده بود، در میان نوشته های خودش هم، نوشته های تاثیرگذار و خواندنی هم کم نبود. اما با همه ی اینها، اگر نبود دو تجربه ی آخر او، یعنی ایراندخت و مهرنامه، بازهم نمیشد گفت قوچانی، به سمت تبدیل شدن به یک چهره میرود، اما این دو تجربه، و تصمیمی که قوچانی برای روزنامه نگار بودن گرفت، مرا به ادای احترام به او، وادار میکند.</p>
<p>2) پست ماقبل آخر وبلاگ پیشینم، درباره محمد قوچانی بود، درباره تفسیر و خوانشی که از نظریات سروش انجام داده بود و در آن حال و هوای پیش از خرداد 88، تلاش کرده بود، آتش منازعه ی میان سروش و خاتمی را از آنچه هست، به نفع نامزد مورد نظرش، جناب کروبی، تندتر کند. آنجا نوشتم (نقل به مضمون)  که آقای قوچانی، ژورنالیست بودن به اندازه ی کافی مهم هست، اما آن را با روشنفکری کاری نیست، شما کار خود را انجام دهید، و اجازه بدهید روشنفکران هم به درگیری های خود مشغول باشند، کار ژورنالیست جان شناسی آثار روشنفکران و تحلیل آنها نیست.، همین که شما بستر این گفتگو را فراهم آورید، کافی است. در آنجا میخواستم به جناب قوچانی یادآوری کنم، روزنامه نگار موفقی بودن به معنای روشنفکر خوبی بودن نیست، و حتی شاید بتوان گفت جمع میان ایندو، اگر نگوییم محال، دست کم بسیار دشوار است.</p>
<p>3) این آسیبی است که به صورت جدی، حوزه های مختلف علوم انسانی ما را به مخاطره می اندازد، در دهه های پیشین، چهل و پنجاه میلادی مثلا، سرچشمه های تولد فعالان هریک از حوزه های علوم انسانی مشخص بود، شاعران، از حلقه های ادبی برمیخاستند و روشنفکران از دانشگاه ها و حلقه های فکری جامعه شناسان مولود اساتید خود بودند و سینماگران، خاک صحنه میخوردند. اما در سالهای اخیر، به هر علتی که جای سخن گفتن از آنها اینجا نیست، این سرچشمه ها، عملا کارکرد خود را از دست دادند، دانشگاه ها مبارز اجتماعی بیرون دادند و حلقه های ادبی، زوج های خوشبخت! از حلقه های فکری سیاستمداران بیرون آمدند و از احزاب سیاسی روشنفکران.  و در این میان، برای جوانان در عصر اصلاحات و پس از آن، عرصه نوظهوری پدید آمد به اسم مطبوعات، که در مدت زمانی کم، تعدادشان ده ها برابر شد، مطبوعاتی که به مصاحبه گر و ریویو نویس و خبرنویس احتیاج داشتند، نه دانشجو و دانش آموز و شاگرد.</p>
<p>4) به این ترتیب، روند تربیت نیرو در حوزه های مختلف، شکل جدیدی به خود گرفت، اگر پیش از این روند تولد یک روشنفکر، عبارت بود از خواندن و خواندن و مقاله نوشتن و کتاب نوشتن، حالا دیگر می شد از راه روزنامه نگاری به اینجا رسید، و ترتیب آن اینگونه بود (تقریباً البته): خبر نویسی، مصاحبه، معرفی نویسی، نقد نویسی، جوابیه نویسی، سخنرانی، روشنفکر شدن! و در ادبیات هم اوضاع چندان فرقی نمیکرد (نمیکند؟)، این روند عبارتست از: خبرنویسی، مصاحبه کوتاه، مصاحبه بلند، معرفی نویسی، نقد روزنامه ای نویسی، نقد مفصلتر نویسی!، منتقد ادبی. همین را بگیرید و در حوزه های دیگر نیز پیاده کنید، امروزه نیروهای زیادی وجود دارند که از این راه پله های ترقی را طی میکنند. البته نمیخواهم بگویم کسانی که از این راه آمده اند و می آیند، لزوما شایستگی ندارند و از این حرفها (که به نظرم مزخرف است)، یا حتی نباید می آمدند (مگر من چه کاره ام که باید نباید کنم؟)، مهم اینست که این روند، دو قربانی دارد، و یکی از این دو روزنامه نگاری بود.</p>
<p>5) تیم محمد قوچانی، به جهت موفقیتهای چشم گیرشان در حذب مخاطب، به صورت مضاعفی در این خطر قرار داشتند، چهره هایی مثل سید حسین نصر، یا فلان جامعه شناس، یا بهمان ادیب، با هر مطبوعه ای مصاحبه نمیکرد، و نمی کند، اما شاید خودش با این تیم تماس میگرفت ، و می گیرد، برای مصاحبه. همین میشود که هر شماره ایراندخت، پر بود از اسامی پررنگ و بفروش. بنابراین، تیم او، و خودش، بیش از پیش در این خطر بودند که خودشان را همطراز با این نامها، و نیز یکی از آنها بدانند، توهمی که متاسفانه برخی از این تیم هم دچارش شدند و آسیبش را هم دیدند (یا به زودی میبینند). خود محمد قوچانی نیز، به ویژه در شهروند امروز، از این آسیب در امان نماند، سرمقاله ها و مقالات او در شهروند امروز، اگرچه برای غیر متخصصان خواندنی مینمود، اما معمولا اصحاب آن حوزه را به خنده می انداخت، یا عصبانی میکرد، نمونه ای که من خود به یاد دارم، تیتری بود که قوچانی برای مقاله ای درباره ی ازدواج علی خمینی، نوه امام خمینی ، با نوه آیت الله سیستانی انتخاب کرده بود: پیوند مکتب قم و نجف! (نقل به مضمون) نمونه هایی از این دست کم نبودند در کارهای قوچانی، و لازم نیست از واکنشهای اهل حوزه، به این تیتر چیزی بگویم، که هر کس ، مثل حقیر، با محیط های حوزوی و به اصطلاح روابط آخوندی آشنا باشد، میفهمد چقدر این تیتر برای آنها خنده دار بوده است.</p>
<p>6) اما قوچانی، به وضوح مسیر خود را در دو نشریه متاخرش، یعنی ایراندخت و مهرنامه عوض کرده است، و این تغییر، نه فقط به سود علوم انسانی، بلکه به سود روزنامه نگاری نیز هست. حالا دیگر در مهرنامه، خبری از اظهار فضل روزنامه نگاران، در کنار اسامی متخصصان نیستیم، خود قوچانی نیز (جز همین سرمقاله اخیرش در مهرنامه که البته همه میدانیم چرا و چگونه نوشته و منتشر شده است)، دیگر به سراغ این حوزه های سنگین و تخصصی نمی رود، فیچر نویسی او برای مرحوم ایراندخت ،نشریه ای  که اگر میماند به نظرم الگویی میشد برای روزنامه نگاری، بهترین مستند بود برای فهمیدن این نکته که قوچانی، روزنامه نگار بودن را انتخاب کرده است، کاری که ظاهرا برای آن زاده شده است. تیم قوچانی نیز، حالا دیگر هنر خود را در انعکاس اخبار و اطلاعات حوزه های خود نشان میدهند، نه در ارائه تزهای عجیب و غریب و بنیان فکن یک روزه. گویی در تیم قوچانی، این اصل جا افتاده است که روزنامه نگار هر حوزه، صرفا در حد یک روزنامه نگار تخصصی، صاحب صلاحیت است و حق ادعای بیشتری ندارد.</p>
<p>7)این اتفاق، اتفاقی مبارک و میمون است، چرا که حالا دیگر این مجموعه، در جهت ظریفتر و تخصصی کردن حوزه ی روزنامه نگاری رشد خواهد کرد، و نه در جهت تربیت نشل جدید فعالان حوزه های تخصصی، اگر همین روند ادامه یابد، بی گمان در دهه های آینده، روزنامه نگاری ایران، مدیون قوچانی و تیمش خواهد بود. حوزه های دیگر علوم انسانی نیز، باید فکر یبه حال خود بکنند، و اگر قرار است نیروی متخصص تربیت کنند، باید بدانند اساسا محیط روزنامه نگاری و ارتباطات، بستر خوبی برای تربیت متخصص نیست، و قطعا جای دانشگاه ها و حلقه های فکری را نخواهد گرفت.</p>
<p>8) محمد قوچانی و تیمش، درست مثل آدمهای موفق و تیمهای موفق در حوزه های دیگر، با حسادت ها و حرف و حدیثهای فراوانی باید سر و کله بزنند، من جز در یکی دو مورد، برخوردی با این افراد نداشته ام، اگرچه همیشه کارهای آنان را به عنوان یک خواننده علاقه مند دنبال کرده ام، اما به هر حال، به نظر میرسد، در آینده نزدیک، شاهد تولد روندهای جدیدی در روزنامه نگاری خواهیم بود، که بی شک بخشی از تطور و تکوینش را مدیون این تیم و شخص قوچانی است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/30/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/30/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/30/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=30&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/18/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از قصه هایی که میخوانیم 1- شب ممکن</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/14/%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85-1-%d8%b4%d8%a8-%d9%85%d9%85%da%a9%d9%86/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/14/%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85-1-%d8%b4%d8%a8-%d9%85%d9%85%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 May 2010 00:03:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[از قصه هایی که میخوانیم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azhsh.wordpress.com/?p=21</guid>
		<description><![CDATA[1) شب ممکن را به چند دلیل گرفتم و خواندم، نخست اینکه پاگرد را خوانده بودم و خوشم آمده بود، دوم آنکه دو سه خبرنگار ادبی تعریفش را کرده بودند (البته حواسم نبود که آن دو سه نفر با نشر چشمه رابطه ارگانیک دارند) و سوم اینکه ذهنم اخیرا درگیر قصه ایرانی شده و مشکلاتش، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=21&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/05/shabemomken_shahsavari1.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-25" title="shabemomken_shahsavari" src="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/05/shabemomken_shahsavari1.jpg?w=200&#038;h=300" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p>1) شب ممکن را به چند دلیل گرفتم و خواندم، نخست اینکه پاگرد را خوانده بودم و خوشم آمده بود، دوم آنکه دو سه خبرنگار ادبی تعریفش را کرده بودند (البته حواسم نبود که آن دو سه نفر با نشر چشمه رابطه ارگانیک دارند) و سوم اینکه ذهنم اخیرا درگیر قصه ایرانی شده و مشکلاتش، و قصد کرده ام برای مدتی قصه هایی که منتشر میشود را بخوانم و ببینم قصه نویسها چه میکنند و چه نمیکنند. نوشتن این پست و احتمالا پست های مشابه هم، بیشتر به دلیل آن است که دست کم یک خروجی، هرچند در حد یک پست وبلاگی، داشته باشد این متن خوانی ها.</p>
<p>2) شب ممکن حاوی چند روایت متناقض از چند شب مشترک و چند شخصیت مشترک است. این روایت ها به ترتیب پشت سر هم ردیف میشوند و هریک دیگری را نقض میکنند، این ویژگی کتاب را برای حقیر، که علاقه ی مضاعفی که &laquo;اگر شبی از شبهای زمستان مسافری&#8230;&raquo; دارم ؛ به صورت مضاعفی جذاب کرد، و باعث شد ، دقیقتر کتاب را بخوانم. روایت ها به ترتیب (تقریبی) ، از زبان &raquo; یک زن نویسنده مطلقه،یک استاد دانشگاه،  یک دختر شر و مایه دار، یک دختر شر و نامایه دار، یک فیلمنامه نویس و بالاخره یک راوی ناشناس (احتمالا نویسنده اصلی کتاب)&raquo; روایت میشود، و اگرچه ظاهرا قرار است همه روایت ها، راوی زندگی و روزگار یک نفر (مازیار نیکبخت یا جامه دار) باشد، اما در حقیقت، این روایت ها با یکدیگر متناقض است و هریک روایتی جداگانه محسوب میشود. راوی ها همه در خود روایت نقش دارند، و زاویه دید و روایت هم، در همه جا اول شخص است.</p>
<p>3) بنابراین ما با پنج خرده روایت در این اثر روبروییم و یک ترکیب که در حقیقت روابط میان این روایتها با یکدیگر هستند. از سوی دیگر این اثر، حود-ارجاع (self-reflective) {میتوانید خود-بازتاب، خود-نگر، یا هرچیز دیگری دوست داشتید هم ترجمه کنید) است، یعنی هر روایت، صراحتا از سوی راوی بعدی خوانده شده و در مورد آنها قضاوت میشود. بنابراین کار تحلیل و بررسی این ترکیب، خود نیز کاری دشوار و وقت گیر میتواند باشد، و اثر را پیچیده تر میسازند. در ادامه ابتدا چند نکته درباره تک تک روایتها میگویم و سپس هم چند نکته درباره ترکیب آنها با هم</p>
<p>4) هر وقت به قصه نویسی فکر میکنم، اولین چیزی که به نظرم میرسد، اینست که چگونه میتوان آدمها را در یک قصه، آنگونه که هستند نمایش داد؟ به ویژه وقتی که هیچکس دقیقا نمیداند، دیگران چگونه زیست میکنند. در مورد این کتاب، آنچیزی که زودتر از هرچیز، توی ذوق من زد، همین نکته بود، آدمها در این خرده روایتها، تقریبا هیچکدامشان حتی شبیه واقعیت هم نیستند، بیشترین شباهت آدمهای اثر با آدم، به معنایی که میشناسیم، حضورشان در کوچه و خیابانهایی است که به اصرار دائم در اثر حضور دارند. هیچ چیز این آدمها به آنانی که در کوچه و خیابان نمیخورد، و حتی ساختارشکنی ها و عصیانهایشان هم، درست مثل غم و غصه ها و دغدغه هایشان، چنان در عبور از فیلتر ذهن نویسنده تحول پیدا کرده اند که کمتر شباهتی با آدمهای واقعی دارند. دو دختر و یک پسر در خیابان هستند، یکی از آن دو دختر، اتو استاپی سوار ماشین میشود و دو نفر دیگر هم، در حرکتی سریع همراه او سوار میشوند، راننده و همراهش نگران از حضور آنها هستند، که یکی از دختر ها (هاله) به آنها میگوید مرد همراهشان لال است و توانایی سخن گفتن ندارد، دو پسر میپذیرند، در ادامه دو دختر یکسری خزعبلات شبه روشنفکرانه را بار پسرها می کنند، و در نهایت هم آنها را خفت کرده و ماشین را میدزدند، بعد از کلی بازیگوشی (به سبک قاتلین بالفطره!)، نیمه شب به خانه ی هاله میروند، پدر دختر که یک تیمسار است، دختر و پسر دیگر را میبیند، و از پسر میخواهد حواسش به دختر باشد. و این تازه خط روایی است، اگر به سراغ جزئیات، به ویژه دیالوگها برویم که اوضاع دیگر حسابی قمر در عقرب میشود.</p>
<p>4) سخن بر سر این نیست که شخصیتهای داستانی باید شبیه واقعیت باشند، سخن بر سر ویژگی اسنادی در بازنمایی شخصیتهاست، به عبارت دیگر نویسنده باید برای من خواننده مشخص میکرد که این شخصیتها را باید با استناد به کدام نظام مفهومی بفهمم، نظام واقعی (تجربه) نظام ژانری (مثلا ژانر پلیسی یا کارآگاهی)، نظام زبانی، نظام نسلی؟ اینکه چند نفر را در خیابانهای داستانت راه بیندازی که هر کار خواستند بکنند، خودش یکجور هنر است، اما خوب باید یک فکری هم به حال سرگشتی تاویلی مخاطبت بکنی برادر من.</p>
<p>5) روابط این اشخاص با هم هم حکایت دیگری دارد. فارغ از روابط بین خرده روایتها، تقریبا روابط بین آدمها (شاید جز روابط مازیار و زن سابقش)، نامتعین، آشفته و بی معنی است، نمیگویم عصیانی یا تعریف ناپذیر، میگویم نامتعین، چون حقیقتا نمیتوان چندان آن را فهمید. از فصل دوم بگیرید که شاهد شکل گیری انفجاری رابطه هاله و مازیار هستیم، تا فصل مربوط به سمیرا و آن لحن عیبش، نمیتوان رابطه افراد با یکدیگر را فهمید و نسبت آن را با روابط حقیقی، یا حتی متعارف در آثار روایی درک کرد.</p>
<p>6) و بالاخره فضاها، فضاها هم به همان اندازه نامتجانس و نچسب به نظر میرسند: از پارتی فضایی و خنده دار فصل دوم، تا بوف و رفتار اروپایی کارکنان آن گرفته ، تا خانه ی دوست سارا، و صحنه ی جنگ و آشتی. پرسش اینست که نویسنده کجا زندگی میکند که در آنجا رستورانها اینجوری هستند، روابط زن و مرد آن شکلی است، مهمانی ها و پارتی با این تفصیلات و به این شکل برگزار میشود، و حتی دخترهای (بسیار پولدار)یی وجود دارند که در طبقه &laquo;دخترهای معروف مهمانی های تهران&raquo; قرار میگیرند (شخصا یاد پروست و مهمانی های اشرافش افتادم لول) . این هوا، همان هوایی است که ما در آن نفس میکشیم؟ یا چه؟</p>
<p>7) درباره ی ترکیب این قصه ها با هم، نکته ی نخست اینکه، برخلاف انتظار حقیر، فراروایتی وجود ندارد که این روایتها را با هم ترکیب کند، اگر بخواهم اثر حاضر را با &laquo;اگر شبی&#8230;&raquo; مقایسه کنم میگویم، فراروایت موجود در آن اثر، &laquo;قصه نوشتن&raquo; است، که تک تک خرده روایتها را در خود جای میدهد. شاید بتوان گفت شهسواری هم، با توجه به فصل آخر کتابش، به نوعی در پی همچین فراروایتی بوده است، اما چندان توفیقی در این کار نیافته است. اگرچه هر روایت، درباره ی روایتهای قبل خود حرفی برای گفتن دارد، اما در نهایت این تاملات بر خود، نتیجه روشن و واضحی ندارد &#8211; یا بهتر بگویم حقیر با این هوش ناقص و دقت ضعیفم آن را درک نکردم- ، این باعث میشود که در نهایت آن ستونی که باید هر یک از این خرده روایتها، سنگی از آن باشند، تشکیل نمیشود. خواننده رها میشود بی آنکه بداند و بفهمد چرا این روایتهای متباین را خوانده است.</p>
<p>8) از طرف دیگر محتوای خود خرده روایتها، همانطور که دیدیم، چندان تعریفی ندارند. پس این پرسش پیش می آید که چرا باید این داستان (ها) را خواند؟</p>
<p>9) نکته ی دیگری که میتوان گفت، تکنیکهای به کار رفته در ایجاد نسبت میان این خرده روایتهاست، اینکه در فصل سوم، ایرادات فنی فصل اول و دوم را توی چشم خواننده فرو کنی، نه چیزی از آن ایرادات میکاهد، و نه لذتی به خواننده میبخشد. همینطور است انگیزه خوانی راوی روایتهای پیشین، از سوی راوی های بعدی، که لطفی که ندارند هیچ، بیشتر به لوث کردن اثر می انجامند.</p>
<p>10) البته نباید از حسنهای کتاب گذشت، نخست و مهمتر از همه، زبان درست و حسابی شهسواری است، که حتی وقتی طراحی شخصیتها باعث میشود دیالوگهای عجیب و غریب از دهان آنها بیرون بیاید، این قلم روان نویسنده است که نمیگذارد کتاب را دور بیندازی. همین زبان است که باعث میشود ادامه دادن قصه به فرآیندی طاقت فرسا تبدیل نشود، و کتاب را سرراست و سریع بخوانی و جلو بروی.</p>
<p>11) صحنه های مهم و گلوگاهی، هرچقدر هم محصول روابط و فضاهای غیر منطقی باشند، بازهم خوب روایت شده اند، فارغ از تمام آنچه در مهمانی کذایی میگذرد، این مهمانی خوب تعریف میشود، این یعنی نویسنده ی کتاب کارش را بلد است، گیرم تصمیم هایی که گرفته است، چندان تصمیم های مناسبی نباشند!</p>
<p>12) اینها چیزهایی است که درباره ی کتاب به ذهنم میرسد. این کتاب را برای بار سوم نخواهم خواند، و خواندنش را هم به دیگران (مگر آنها که قصد دارند حرفه ای داستان نویس شوند، یا منتقدان حرفه ای) پیشنهاد نخواهم کرد. نمیدانم آقای شهسواری برای چه این کتاب را نوشته است، این را میتوانم حدس بزنم که خواسته فضای امروز آدمهای دنیای ما را تصویر کند، اما به نظرم در اینکار چندان موفق نبوده است.</p>
<p>13) همینکه نویسنده، چنین جسارتی داشته که در این سطح، روایتی خود-ارجاع بیافریند، و به این بازی اقدام کند، نشان دهنده ی حرفه ای بودن او -فقط یک نویسنده حرفه ای چنین دغدغه ای دارد- و نیز میزان تسلط او به روایت است</p>
<p>14) حقیر آقای شهسواری را ندیده ام، و اگر هم دیده بودم و میشناختم، چندان تغییری در نوشته ام نمیدادم (احتمالا!)، من کتاب پاگرد ایشان را دوست دارم، و هیچ خصومت یا محبت شخصی میان ما نیست، اگر بی ادبی شده است، امیدوارم ببخشند. اگر لازم باشد، میتوان مفصل تر درباره این کتاب سخن گفت. و جزء به جزء راجع به آنچه گفته شده بحث کرد. در کل ما به نویسنده جماعت ارادت داریم (به ویژه اینکه خودمان هم آرزوی نویسنده شدن داریم، ولی استعدادش را نداریم ظاهرا!)</p>
<p>15) یک نکته هم خطاب به دوستانی میگویم که در روزنامه نگاری ادبی ما زحمت کشیده اند، و کم یا زیاد اعتباری کسب کرده اند. دوستان عزیز این اعتباری که کسب کرده اید، آبروی شماست، اگر من -یک مخاطب عادی و عوام -، به خاطر حرف شما میروم و کتابی را میخرم، به این خاطر است که احساس میکنم حرف شما، با حرف آن تبلیغاتچی فرق میکند. و اگر شما، به خاطر تعلق حرفه ای یا سود شخصی، از کتاب خاصی به زبان حرفه ای، و از مقام یک منتقد-خبرنگار-روزنامه نگار، تعریف کنید، در حقیقت آبروی خودتان را برده اید. سناریویی که در مورد کافه پیانو اجرا شد، به نظرم به اندازه کافی عبرت انگیز بود، برنده ی آن ماجرا، نویسنده کتاب و ناشر بودند که کتاب را فروختند و اعتبار گرفتند، اما بازنده ی آن ماجرا، کسانی بودند که از آبرویی که با زحمت و رنج فراهم آورده بودند، هزینه کردند برای بالا بردن کتابی که ظرفیت پدیده شدن را نداشت. واللا من تا جایی که دیده ام، رسم نیست ریویو نویسان و حتی منتقدان جدی ادبیات، کتابهایی را نقد کنند که به نحوی از انحاء، خود تعلقی به ناشر یا نویسنده کتاب دارند، این به آن خاطر است که این ریویو نویسان و روزنامه نگاران ادبیات هستند که وظیفه ی دشوار هدایت مخاطبان عام به سمت کتابهای ادبی را به عهده دارند. و اگر اعتماد عوام به این دوستان از بین برود، دیگر اعتباری برای این دوستان باقی نمیماند که ناشران به سراغشان بیایند و بخواهند که کتابشان در ستون و صفحه آنها معرفی شود. البته خوشبختانه این اتفاق در مورد این کتاب نیفتاد. اما من خود به شدت عصبانی شدم وقتی فهمیدم فلان روزنامه نگاری که من به اعتبار حرف او کتاب را خریده ام، نسبتی با ناشر کتاب دارد و به دلیل آن نسبت است که از این کتاب به عنوان &laquo;پدیده ای در تاریخ ادبیات ایران&raquo; و &laquo;گشاینده راه های جدید در ادبیات داستانی ما&raquo; یاد میکند.</p>
<p>پ.ن:</p>
<p>در کل این را هم بگویم که این اثر، در مقایسه با آثار موجود ایرانی ، کتاب ضعیفی نیست، مجموع این نظرات هم، صرفا نظرات یک مخاطب است که قطعا و حتما قابل گفتگو، نقد و تردید است، حقیر هم برای هرگونه گفتگو آماده ام. کلا میخواهم آرزو کنم کاش کتاب بعدی آقای شهسواری بیشتر شبیه به &laquo;پاگرد&raquo; باشد تا شبیه به &laquo;شب ممکن&raquo;، همین. شاید از آنچه نوشتم بوی تندروی، مخاصمه و بی انصافی به مشام برسد. اگر اینگونه باشد، همینجا از نویسنده محترم کتاب عذر میخواهم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/21/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=21&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/14/%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85-1-%d8%b4%d8%a8-%d9%85%d9%85%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://azhsh.files.wordpress.com/2010/05/shabemomken_shahsavari1.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">shabemomken_shahsavari</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ادای احترام به آقای نویسنده</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/05/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/05/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 May 2010 22:32:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادای احترام به ....]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azhsh.wordpress.com/?p=14</guid>
		<description><![CDATA[&#171;دختر کولی از آنها تقاضا کرد که تنهایشان بگذارند و آن دو نفر روی زمین، نزدیک تخت، دراز کشیدند. شهوت دیگزان شور خوزه آرکادیو را برانگیخت. با اولین تماس عاشقانه، استخوانهای دخترک،  مثل یک مشت طاس صدا کرد؛ گویی می خواست از هم جذا بشود، پوست بدنش در عرقی کمرنگ از هم باز شد و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=14&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>&laquo;دختر کولی از آنها تقاضا کرد که تنهایشان بگذارند و آن دو نفر روی زمین، نزدیک تخت، دراز کشیدند. شهوت دیگزان شور خوزه آرکادیو را برانگیخت. با اولین تماس عاشقانه، استخوانهای دخترک،  مثل یک مشت طاس صدا کرد؛ گویی می خواست از هم جذا بشود، پوست بدنش در عرقی کمرنگ از هم باز شد و چشمانش پر از اشک شد و ناله ای غم انگیز همراه بوی ملایم حاک از سراسر بدنش بیرون آمد، ولی آن تماس جسمانی را با شجاعتی ستایش انگیز و اراده ای استوار تحمل کرد. خوزه آرکادیو حس می کرد به آسمان، به اشراقی ملکونی صعود میکند و در آنجا قلبش میترکد و از آن هزاران  هزار شرم ریزه ی لطیف بیرون میریزد و از گوشهای دخترک وارد میشود و از دهانش بیرون می آید. آن روز پنجشنبه بود. شنبه شب  خوزه آرکادیو پازچه سرخ رنگی به سر بست و همراه کولیها از آنجا رفت&raquo; (صدسال تنهایی، بهمن فرزانه، ص 37)</strong></p>
<p style="text-align:left;"><strong>&laquo;</strong></p>
<p style="text-align:left;"><strong><span style="font-family:Verdana;"> </span></strong></p>
<div style="text-align:left;"><span style="font-family:Verdana;"> </span></div>
<div><span style="font-family:Verdana;"> </span></div>
<div><span style="font-family:Verdana;"> </span></div>
<div><span style="font-family:Verdana;"> </span></div>
<div><span style="font-family:Verdana;"></span></div>
<p><span style="font-family:Verdana;"></p>
<p dir="ltr"><strong>José Arcadio&#8217;s companion asked them to leave them alone, and the couple lay down on the ground, close to the bed. The passion of the others woke up José Arcadio&#8217;s fervor. On the first contact the bones of the girl seemed to become disjointed with a disorderly crunch like the sound of a box of dominoes, and her skin broke out into a pale sweat and her eyes filled with tears as her whole body exhaled a lugubrious lament and a vague smell of mud. But she bore the impact with a firmness of character and a bravery that were admi-rable. José Arcadio felt himself lifted up into the air toward a state of seraphic inspiration, where his heart burst forth with an outpouring of tender obscenities that entered the girl through her ears and came out of her mouth translated into her language. It was Thursday. On Saturday night José Arcadio wrapped a red cloth around his head and left with the gypsies (ترجمه انگلیسی بند فوق )</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>1</strong>)  اینکه هی دائم بگوییم و تکرار کنیم که مارکز استاد قصه گویی است، چندان ربطی به این ندارد که بعد از پنج شش ماه، دوباره کتاب صد سال تنهایی را باز کنی و باز به این بند که رسیدی کف بران بشوی که چه کرده این بنده ی خدا! این برای من خیلی جالب است که مارکز بر عکس ما، هیچ محدودیت زبانی ندارد، سنتش هم چندان پاک و پاکیزه و فاضلانه نیست، ولی وقتی میخواهد این ماجرا را روایت کند، اینقدر قشنگ از کنار اسامی و اصطلاحات میگذرد تا اصل ماجرا را آنگونه که هست روایت کند. کلا شکل روایت مارکز را به مراتب به مثلا شکل روایت کوندرا، که شاید در نگاه اول خیلی واقعی تر هم به نظر برسد ترجیح میدهم.حقیقت ماجرا، اینجور بیشتر به چشم می آید تا به شیوه کوندرا که تا جزئی ترین جزئیات پیش میرود و فیگورهای اندام را، یکی یکی و با حوصله شرح میدهد.</p>
<p style="text-align:right;">2) هیچوقت نتوانسته ام بفهمم مارکز با چه ساز و کار ذهنی ای می تواند انقدر قشنگ و هنرمندانه زاویه دید را تغییر دهد، حتی بدون آنکه خواننده ذهنش درگیر این تغییر شود، یا احساس کند چیزی تغییر کرده است. به جمله دوم نگاه کنید: با اولین تماس عاشفانه، استخوانهای دخترک مثل یک مشت طاس صدا کرد، گویی میخواست از هم جدا شود (تا اینجا حس دخترک روایت میشود)،  پوست بدنش در عرقی کمرنگ از هم باز شد و چشمانش پر از اشک شد و ناله ای غم انگیز همراه بوی ملایم حاک از سراسر بدنش بیرون آمد (از چشم خوزه آرکادیو ماجرا را میبینیم) ولی آن تماس جسمانی را با شجاعتی ستایش انگیز و اراده ای استوار تحمل کرد (این بند حس خوزه آرکادیو را روایت میکند که با این جمله ادامه پیدا میکند: ) آرکادیو حس می کرد به آسمان، به اشراقی ملکونی صعود میکند و در آنجا قلبش میترکد و از آن هزاران  هزار شرم ریزه ی لطیف بیرون میریزد&raquo;. نمیدانم آن منتقدانی که از غریزی بودن و ساده بودن کارهای مارکز حرف میزنند، چطور میتوانند این فوران تکنیک در صد سال تنهایی و بندهایی از این دست را نادیده بگیرند. انگار تکنیک، یعنی همین لوس بازیهای رایج که در چشم مخاطب میرود و او را کور میکند.</p>
<p style="text-align:right;">3) صد سال تنهایی از روابط جنسی اشباع شده است، اما نمیتوان حتی دو نوع سکس مشابه با یکدیگر را در این کتاب یافت. همین حکم در مورد عشقهای این کتاب هم صدق میکند، و در مورد مرگهایش. و این یعنی توانایی نویسنده!</p>
<p style="text-align:right;">4) صد سال تنهایی از روایت هم اشباع شده است. تقریبا هر بند کتاب، علاوه بر خط (یا خطوط) اصلی روایت، با یک خط کوتاه روایی (که در عین حال خط تقریبا کاملی نیز هست و اگر هم نباشد، به هر حال استقلال کامل خود را دارد) همراه میشود، در همین بند هم، ما با آن زوج کولی طرفیم (علاوه بر روایت دخترک که همینجا پایان میپذیرد) که روی زمین با مشغول عشق بازی هستند و در سطر پیشینش، با خوزه آرکادیو دیالوگ جالبی دارند.</p>
<p style="text-align:right;">5) نمیخواهم بگویم ما خنگیم، یا خدای نکرده به نویسندگان وطنی جسارت کنم. ولی واقعا چرا این کتابها خوانده نمیشود، یا اگر هم خوانده شود، تاثیری در نوشتن نویسنده های ما ندارد؟ یا اگر هم دارد، در نهایت از مارکز این را یاد میگیریم که بی نقطه و علامت سجاوندی قصه بنویسیم (کاری که مارکز در پاییز پدر سالار انجام داد) یا اینکه موجودات عجیب و غریب و ماورایی وارد قصه مان بکنیم؟ بیش از سی سال از انتشار این کتاب به زبان فارسی میگذرد، ولی آیا تاثیری که باید بر داستان نویسی ما گذاشته است؟ اخیرا چند کتاب داستان ایرانی تازه چاپ شده را خوانده ام، و خسته شده ام از این همه &laquo;نا-قصه گویی&raquo;. به قول یکی از دوستان، انگار قصه گفتن برای داستان نویس های ما &laquo;دِمده&raquo; شده، و اگر خط داستانی را نتوان در یک یا حداکثر دو سطر خلاصه کرد، دیگر نویسنده نسخه جدیدی از ف-ر و م.م است و دوزار ده شاهی نمی ارزد.</p>
<p style="text-align:right;">6) ترجمه کتاب را فراموش نکنیم، دم آقای فرزانه هم گرم.</p>
<p style="text-align:right;">7) کاش فرصتی باشد، اینجور کتابها را ، مثل همین صد سال تنهایی و  پاییز پدرسالار از مارکز، به سوی فانوس دریایی از وولف، اگر شبی از شبهای زمستان مسافری و بارون درخت نشین از کالوینو، کتابهای گینزبورگ و امثالهم، کارگاهی بازخوانی شود.</p>
<p style="text-align:right;">8) گابریل گارسیا مارکز شعبده باز است. این بند فقط یکی از تردستی های کوچک اوست، که من به آن علاقه ی بسیار دارم، و هرچه میخوانم، باز تازگیش را از دست نمیدهد.</p>
<p style="text-align:right;">9) آرزوی دوری است آمدن روزی که همین حس را درباره ی یک اثر وطنی داشته باشم؟ البته از حق نگذریم داستانهای ایرانی ای هست که لحظات تکرار ناپذیری برای خوانندگانش آفریده باشد، اما از داستانهای سالهای اخیر؟ جز ارکستر شبانه چوبها و برج بابل، و شاید هم چراغها را من خاموش میکنم، کار دیگری را به یاد نمی آورم.</p>
<p style="text-align:right;">10) زیاده عرضی نیست، خواستم بگویم این کتاب لعنتی را هرچقدر هم بخوانی باز کم است. مثل پاییز پدرسالار که تازه به نظر من، یکی دو تا سور اساسی هم به صد سال تنهایی زده است.</p>
<p><strong> </strong></p>
<p></span></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/14/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=14&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/05/05/%d8%a7%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ما</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/04/23/%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/04/23/%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Apr 2010 08:12:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azhsh.wordpress.com/?p=11</guid>
		<description><![CDATA[ما را چه میشود که اینچنین سرحالیم؟<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=11&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>1) ما هیجان زده ایم در این روزها، هیجان زده نه به معنای مصطلح آن، بلکه در معنای لغویش، یعنی یک دوره ی بزرگ هیجان را پشت سر گذاشتیم و حالا در حال هضم، فهم و نتفسیر آن هستیم. هنوز هم بسیاری از ما آنچه را در ماههای اخیز دیده اند باور نکرده اند، هنوز هم نمیدانیم دقیقا معنای آنچه رخ داد چیست، و قرار است بعد از این چه اتفاقی بیفتد، حال و روز اینروزهای ما، شبیه کسانی است که از مهیج ترین شهر بازی دنیا، و پس از آزمایش هیجان انگیز ترین و ترسناک ترین اسباب بازی های آنجا به خانه برگشته اند، ولی هنوز این روز هیجان انگیز برایشان به خاطره تبدیل نشده است. خصوصا اینکه میدانند به زودی، حالا اگر فردا نه، پس فردا، یا حداکثر تا آخر هفته، باز به همان شهربازی بازگردند.</p>
<p>2) این یک وجه ماجراست، و البته به نظرم در مورد دو گروه مصداق ندارد، گروه نخست آنهایی که شخصا از این وقایع آسیب دیده اند، و دوم آنهایی که خارج از کشور، از همان ابتدا تفسیرهای دیگری از ماجرا داشته اند، که با واقعیت آنچه در ایران رخ داد مناسبتی ندارد. اما به نظرم برای بدنه ی جامعه، این حس و حال، تقریبا آشناست، و البته یک وجه از حس و حالی است که این روزها ما تجربه می کنیم. و البته این تنها وجه نیست.</p>
<p>3) وجه دوم آنست که ما به تاریخ بازگشته ایم، پس از دورافتادگی نیم قرنی از تاریخ، پس از سلطه ی طولانی روایتهای داستانی بر ذهن ایرانی، که تلاش میکرد واقعیتهای تاریخی و اجتماعی را در پرتو روایتهای نمادین تفسیر کند. پس از دوران طولانی که &laquo;کار کارِ آنها&raquo; بود و هر کس که واقعیت ملموس را باور میکرد، &laquo;ساده&raquo;، &laquo;جوان&raquo;، &laquo;خام&raquo; و &laquo;ظاهر بین بود&raquo;، و واقعیتهای پس پرده فرض میشد که اگرچه کسی از آنها خبر نداشت، اما بر زندگی همه تاثیر میگذاشت. حالا بار دیگر، و به علتهایی که سخن گفتن از آنها وقت و فرصت و سواد و حضور ذهنی  میخواهد که در اختیار ندارم، &laquo;امر واقعی&raquo; دوباره پیروز میدان شده است. روایتی حاکم شده است که مبنایش عقل و استنتاج و دقت به شواهد و واقعیتهاست. حالا بعد از سالها، دیگر &laquo;کار کار آنها&raquo; نیست، یا &laquo;کار خودمان است&raquo;، یا &laquo;کار فلان آدمی که دم دستمان است و میشناسیمش&raquo;، سخن فقط بر سر اتفاقات سیاسی نیست، در موسیقی، سینما، فرهنگ و حتی روابط روزمره نیز، ما چنین تحولی را از سر گذرانده ایم. کمی اگر به اطراف خود نگاه کنید، این گفته را تصدیق خواهید کرد.</p>
<p>4) همه اینها را گفتم، که بگویم سرزندگی و شادمانی امروز ما، به رغم تمام غمهایی که داریم و مصایبی که تحمل میکنیم، دلیل دارد، ریشه دارد، ابزار دارد، و خلاصه با وجود آنکه منکر مصایب و ناراحتی ها نیستم، اوضاع خوب است، خیلی خوب است. و ما، شاد و شنگول و پرانرژی، به زندگی ادامه میدهیم. این پست را مینویسم که بگویم شاید هیچوقت، واقعا هیچوقت، حتی در سالهای طلایی 76-80، ما هیچوقت تا این حد دستمان باز نبوده و دلیل برای شادمانی نداشته ایم، چند دلیل از این دلایل را در ادامه مینویسم.</p>
<p>5) ما، بالاخره، حوزه ی عمومی خود را یافته ایم. ما همدیگر را پیدا کرده ایم، این ما که میگویم، بیشتر نظرم به طبقه متوسط شهری است. اگرچه آمار دقیقی از مجموعه ی ایرانیانی که عضو شبکه های اجتماعی (گودر، توئیتر، فیس بوک، بالاترین وبلاگستان و &#8230;) هستند وجود ندارد، اما می توان گفت درصد قابل قبولی از طبقه متوسط شهری، قانون گفتگو با دیگران را آموخته اند و به ابزار این گفتگو نیز دسترسی دارند، این اتفاقی است که حتی در دهه ی گذشته، علی رغم سلطه نسبی طبقه متوسط بر سازوکار حکومتی اتفاق نیفتاده بود. و حالا افتاده است.</p>
<p>6) ما بلد شده ایم با مشکلاتمان چطور برخورد کنیم. مدتهاست میخواهم درباره <strong>قهقرا، </strong>یکی از ژانرهای رایج در گودر، و <strong>مملکته داریم؟، ژانر، من اگه خدا بودم </strong>و &#8230; بنویسم، اما چه کنم که نمیشود، آنچه مخنصر میتوانم بگویم اینست که طبقه متوسط، به شیوه ی خود، به روش خود در حال اندیشه و تامل بر مشکلات ، مسایل و ویژگیهای خود است. ما در آستانه رسیدن به خودآگاهی ای هستیم که سالهاست کمبودش حس میشود. ما در آستانه وصول به اندیشه انتقادی هستیم، در آستانه گذر از دره ای هستیم که هگل به آن عنوان <strong>تامل روح بر خود</strong> داد. ما به خودمان می اندیشیم و دیر نخواهد بود روزی که بالاخره خودمان را درک کنیم، خودمان را به ابژه خودمان تبدیل کنیم، و آن روز روز شادمانی واقعی ماست.</p>
<p>7) ما راه سخن گفتن با جهان را آموخته ایم. و یادگرفته ایم چگونه به جهان گوش فرادهیم. نمیدانم به توضیح احتیاج دارد یا نه، ولی جهان به ما گوش میدهد، سخن بر سر جنبش سبز، یا ندا آقا سلطان یا حتی گلشیفته فراهانی و محسن نامجو نیست، سخن مجموعه وبلاگهای انگلیسی زبان است. سخن بر سر افق اندیشه هریک از ماست. سخن اینست که روزگاری جهان به دو بخش ایران و خارج تقسیم میشد، اما حالا ما در جهان و با جهان زیست میکنیم.</p>
<p>8)  و بالاخره، ما خندیدن را یاد گرفته ایم، ما به راز لبخند پی برده ایم، ما با لبخند <strong>سوسن خانم، ساسی مانکن و یالا یالا رقص و شادی</strong> گوش میدهیم و می دانیم، به چه چیز و چرا میخندیم. ما توانسته ایم به خودمان هم بخندیم، ما میدانیم آنچه در ما خنده دار است چیست و چرا به آن میخندیم. ما حتی یادگرفته ایم به موانع بزرگ سرراهمان، مثل اخلاق جنسی نابسامان جامعه، خانواده های پر از مشکل و پیچیدگی و هزار جور نابسامانی دیگر فرهنگی و اجتماعی بخندیم و با لبخند از کنارشان عبور کنیم. یادش بخیر عموزاده خلیلی، در یکی از جلسات دبیران چلچراغ؛ در همان شماره های اولش، همین نکته را گفت، گفت که برایش عجیب است که چطور دهه شصتی ها، اینجور به همه چیز میخندند، و با همین خنده از مشکلات عبور میکنند و تصمیمات مهم میگرند.</p>
<p>منطق جامعه، در حال گذار به منطق ما، دهه شصتی هاست، نه اینکه کل جامعه ایران دست ما باشد، که هیچوقت نخواهد بود، اما آنچه به آن دست یافته ایم، منطقی مختص ماست، منطقی دهه شصتی، که دیگران نمیدانند چگونه با آن برخورد  و رفتار کنند، جز آنکه به آن تن دهند و در این منطق خود را جاساز کنند. ما به سعی حافظ میشود چیزی شبیه به این بیت:</p>
<p>در نظر بازی ما بیخبران حیرانند</p>
<p>من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/11/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=11&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/04/23/%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ایران، زنان، جهنم یا بهشت؟</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/04/18/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%9f/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/04/18/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Apr 2010 15:01:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azhsh.wordpress.com/?p=7</guid>
		<description><![CDATA[بخشهایی از کتاب مهارتهای نفوذ در مردان، نوشته دریا زندی، که به دختران دبیرستانی از سوی دبیرستان توصیه شده است: چکیده‌ای از خصوصیات یک زن کامل در تربیت فرزند بسیار تحقیق می‌کند و عمل می‌کند میداند که مهمترین کس در زندگیش مرد اوست. به فکر پرورش خود و آقا است منظم، با کفایت و مرتب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=7&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بخشهایی از کتاب مهارتهای نفوذ در مردان، نوشته دریا زندی، که به دختران دبیرستانی از سوی دبیرستان توصیه شده است:</p>
<p dir="rtl">چکیده‌ای از خصوصیات یک زن کامل</p>
<ul>
<li>در تربیت فرزند بسیار تحقیق می‌کند و عمل می‌کند</li>
<li>میداند که مهمترین کس در زندگیش مرد اوست.</li>
<li>به فکر پرورش خود و آقا است</li>
<li>منظم، با کفایت و مرتب است و از وقت و فرصتش به طرز صحیحی استفاده می‌کند.</li>
<li>کارهای فردا را از امروز لیست می‌کند و به ترتیب اولویت دسته‌بندی می‌کند ابتدا کارهای مهمتر را انجام داده و سپس کارهای دسته دوم را انجام میدهد تا زمانی که کاری را تمام نکرده به سراغ کار دیگر نمی‌رود</li>
<li>یک برنامه‌ زمان‌بندی شده را در دفترچه‌ای همراه خود دارد.</li>
<li>اهر روز صبح تا قبل از ظهر حتی سالاد و شام شب را هم آماده کره است سحرخیز است. سعی می‌کند تا قبل از ظهر تمام وظایف خانه را انجام بدهد تا در طی ساعات دیگر روز به خودسازی و مطالعه و یادگیری کارهای مفید بپردازد. آقا هم از اینکه می‌بیند همه‌چیز مرتب و منظم است لذت می‌برد</li>
<li>روحیه همه افراد خانواده را تقویت می‌کند، شادی و سرزندگی را در خود بوجود می‌آورد..</li>
<li>اهداف کوتاه مدت و بلند مدت خود را می‌نویسد و می‌داند این بخشی از رسیدگی به خودش است و افسار زندگیش در دست خودش است.</li>
<li>خوبی‌های همسرش را تحسین‌می‌کند، بی‌ریا به او می‌گوید عاشق اندام، چهره، بیان و رفتارهای خوبش است.</li>
<li>قدرشناسی و سپاس را فراموش نمی‌کند، به او حرف‌های امیدوار کننده می‌زند</li>
<li>به هر شیوه‌ یا رفتار، اعمال، نگاه تلفن به مرد نشان می‌دهد که مورد توجه اوست</li>
<li>خوب لباس می‌پوشد، جذاب و حاضر و آماده است. تر و نمیز است. لحنش محبت آمیز و دلپذیز، توام با عشوه و ناز دلبرانه است. لباسهایی می‌پوشد که مرد دوست دارد و به هیجانش می‌آورد.</li>
<li>همفکری و همدلی را</li>
<li>فراموش نمی‌کند. شنونده‌ی خوبی هم هست. هرگز مرد را نصیحت نمی‌کند و با لحن دستوری با کسی صحبت نمی‌کند.</li>
<li>مرد را تحقیر نمی‌کند، به علایق آقا اهمیت می‌دهد و در صدد دوستی و جلب توجه او برمی‌آید.</li>
<li>میداند که مرد از گریه و ناله‌ی زن متنفر است. پس توانمند برخورد می‌کند.</li>
<li>خصوصیات اخلاقی مثبت را در خود تقویت می‌کند.</li>
</ul>
<p>چندتای دیگه هم بود که حالم رو به هم زد، ننوشتم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/7/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=7&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/04/18/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%ac%d9%87%d9%86%d9%85-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فصل اول یک رمان</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/03/13/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d9%88%d9%84-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/03/13/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d9%88%d9%84-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Mar 2010 09:05:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azhsh.wordpress.com/?p=4</guid>
		<description><![CDATA[این شاید فصل اول یک رمان باشد، شاید هم نباشد، از نویسنده اش نپرسید که کیست، شاید نویسنده ی این وبلاگ باشد، شاید هم نباشد، فقط لطفا حتما نظر دهید، شاید مفید باشد، شاید هم نباشد، ولی حتما صاحب این وبلاگ، و صاحب این نوشته مشتاق خواندنش هستند<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=4&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">این شاید فصل اول یک رمان باشد، شاید هم نباشد، از نویسنده اش نپرسید که کیست، شاید نویسنده ی این وبلاگ باشد، شاید هم نباشد، فقط لطفا حتما نظر دهید، شاید مفید باشد، شاید هم نباشد، ولی حتما صاحب این وبلاگ، و صاحب این نوشته مشتاق خواندنش هستند:</p>
<p dir="rtl">1</p>
<p dir="rtl">دیروز که رفتم سیگار بخرم سر راه به دوستم مرتضی سری زدم، خیلی طول نکشید خیلی سریع با هم احوالپرسی کردیم و او چیزهایی درباره‌ی روزهایی که می‌گذراند به من گفت، خندیدم و از او جدا شدم. سیگارفروشی مثل همیشه سیگاری که میخواستم را نداشت، اولین چیزی را که پیشنهاد کرد از او گرفتم و با فندکی که روی میز بود روشن کردم. برگشتم سمت خانه. این روزها روزهای خوبی برای من نیستند، همانطور که روزهای بدی هم نیستند، حسی دارند شبیه همان حرفهای مرتضی که حتی اگر بخواهم هم، یادم نمی‌آید، یا لباسهای جدید علی‌رضا، که با ذوق و شوق بچه‌گانه‌اش نشانم داد و من، ابلهانه سر تکان دادم و خندیدم، بی آنکه بدانم آنچه او را نونوار کرده است، پیراهن چهارخانه‌ی اوست، یا شلوار دوبنده دارش، یا حتی جورابهای زرد کم‌رنگش. تصور می‌کردم به خانه رسیده‌ام، در را بازکرده‌ام، پله‌های همیشگی را بالا رفته‌ام، اولین جا و بهترین جا، بی‌شک توالت خانه است، باید بازهم مرور کنم. اگر مدفوع انسانی‌ام هنوز در مستراح مانده‌ باشد، نشانه‌ی بدی است، امروز روز بدشانسی‌ من است. همیشه این نشانه‌ها در ذهنم چرخ می‌خورند: نشانه‌های بد، نشانه‌های خوب، مرتضی و سیگار، نشانه‌های بد نبودند، اما چیزهای بی‌ربطی بودند که مدام ذهن را از آنچه باید بر آن متمرکز شود، دور می‌کنند. این حواس‌پرتی خیلی ناشی از حالات درونی‌ام نیست، ناشی از چیزهایی است که بی‌موقع می‌آیند و پیش روی آدم می‌ایستند، اما از طرف دیگر وقتی که حواسم پرت است طبیعی است که هرچیزی که روبرویم باشد، بی‌موقع به‌نظر می‌رسد. این گنگی این روزهاست که حتی آنقدر حسی نیست، که بدانی  چرا و کجا، چه ویژگی و کدام مشخصه، باعث می‌شود، بی‌موقع بدانی‌اش. روزهایی آنقدر گنگ، که ممکن است حتی به این دام بکشاندت که این خودت هستی که بی‌موقع آمده‌ای، بی‌موقع نسبت به موقع علی‌رضا، موقع مرتضی، موقع سیگار فروشی که به تو لبخند می‌زند وقتی از او سیگار سون‌استاری طلب می‌کنی که سالهاست کارخانه‌اش در فلان کشور آسیای جنوب شرقی محو شده است. تمامی این خاطرات اشتباهی‌اند، انگار سرجایشان نباشند، یا از چیزی گمشده که حکایت از بعضی مغشوش دارد تصاویری را بازگو ‌کنند که همه فراموشی‌اند، شاید از این متنفرم که معصومانه به روزهایی بیندیشم که سنگینی این فراموشی را به من بار می‌کند، همیشه لحظاتی هست که می‌توان بی‌پرده با توهمی از خود به خود نگریست. اما این میان این حس و حال چیزی برای گفتن ندارد، حالا که دارم حرف می‌زنم می‌فهمم که گنگی نمی‌تواند موضوع حرف باشد، یا فراموشی یا هرچیز دیگر که اسمش را می‌توانید بگذارید، اما خاطره‌ای هست که در این فراموشی با من مانده و انگار به یاد  آوردن آن،  همان بی‌پرد‌گی است که می‌گذارد خود را بدون هیچ توهمی بنگریم. سالها پیش بود در روزی که نمی‌دانم پاییزی بود یا زمستانی، سیگارفروشی، هنوز سون‌استار می‌فروخت و عادت نداشت مرا که می‌بیند لبخند بزند، مرتضی هنوز بچه‌تر از آن بود که از روزهایش برایم بگوید، اما در عوض هنوز چیزهایی توی خیابان بود که رنگ داشته باشد، مثلا برگ‌ها را یادم هست که رنگ داشتند، گیرم نمی‌دانم سبز بودند یا زرد، یا حتی شاید قرمز، قرمز به تندی همان رنگی که آن سالها مد شده بود، بنفش جیغ، که بیشتر یاد ندا می‌افتادم تا یاد مانتوفروشی‌هایی که هر روز از مسیر خانه تا دانشگاه تصاویری را در ذهنم می‌ساختند که همه به اندازه‌ی هیکل زنی بود که هنوز تا امروز، همین لحظه‌، اینجا نمی‌دانم چه حسی نسبت به او داشتم. همه‌ی ترسم اینست با سنگینی این همه خاطرات بی‌ربط که جرقه‌اش از بی‌ربطی مرتضی خورد به در خانه برسم و صدای همیشگی مونا را نشنوم که بازهم می‌خواهد قبل از این که وارد خانه شوم چیزی را یادم بیاورد که نخریده‌ام. بازهم به یاد آوردن چیزهای بی‌موقع این چیزها رهایم نمی‌کند تا ماجرای آن روز را بگویم که هنوز نه مونا بود، و نه علیرضا. من تنهایی همین راه را می‌رفتم و نباید به خاطر می‌سپردم که چه چیزهایی در خانه کم داریم. اصلا به خانه فکر نمی‌کردم بیرون که می‌آمدم دیگر فقط رنگهای خیابان بود و یکجور سبکی، سبکی‌ِ گامهایی که برمی‌داری بی‌آنکه فکرکنی قرار است به کجا برسی، سبکیِ رنگ بنفشی که توی چشمت می‌زند و باعث می‌شود شکرگزار طراحان مدی باشی که بالاخره از رنگ مزخرف طوسی بیرون کشیده‌اند و فکری هم به حال جوانی مثل تو کرده‌اند،و آنقدر بروی تا شاید مثل آن روز، به رنگ قرمزی برسی که شاید در زمستان و شاید در پاییز از تو ردی به جا گذاشته باشد.خاطرات قرمز و خاطرات طوسی با هم مخلوط نمی‌شوند رنگ ارغوانی خاطرات من هیچ عنصر یگانه‌ای از اینها را ندارد، بی‌موقع تنها مرور می‌شوند، مهم نیست برای مرورشان چقدر باید این لحظات را تحمل کنم، فقط باید آرام آرام تمام جزئیات را به خاطر بیاورم، برایم لازم است، این لحظات نباید بی‌خود تباهِ خانه شوند. همینجا در خیابان جای خوبی برای به یاد آوردن آنهاست. اما باز رنگها بی‌موقع جلوی چشم می‌آیند و با این توجیه که جزئیاتی‌اند که نباید دورشان ریخت مرا به حس و حال آن روزها می‌کشانند. این اما حس و حال آن روزها نیست که مهم است، خود اتفاق است، اتفاق است که جزئیاتی دارد، که فارغ از شرایط اتفاق باید به خوبی به خاطر بیایند. از اتوبوس که پیاده شدم، مردی جلو آمد و آتش خواست ، سون‌‌استار، هنوز آنقدر مارک معروفی نشده بود که به خاطر ارزانیش، دست همه باشد، و ظاهر آمریکایی نمایش، آنقدر کلاس ایجاد کند که از هر سه سیگاری دانشجو، دو نفرشان سون‌استار بکشند.قرمزی فیلتر سیگار از همه عجیبتر بود، و وقتی من در آن بعدازظهر بنفش، از مرد سیگاری پرسیدم چرا فیلتر سیگار سون‌استارش قرمز است، حتی حدس هم نمی‌زدم قرار است نامِ سون‌استار به رویم همیشگی شود. یادم هست سیگار کشیدن با دختران دانشگاه پشت بوفه چقدر برایم جذابیت داشت. دیدن اثر رژها روی فیلتر بازی همیشگیم بود، اینطور می‌شد که در ذهن بچه‌ها هیز به نظر می‌رسیدم گرچه هیچکدام به خوبی نمی‌دانستند این به اصطلاح هیزی چیزی نیست جز فرار، فرار از مرور تک‌گویی‌های همیشگی همراه ذهنم. روبروی در کلاس می‌ایستادم و هنوز در ذهنم به همان ته‌سیگارها فکر می‌کردم، سعی می‌کردم حدس بزنم هرکدامشان را چه کسی کشیده‌است، از رنگ رژها می‌شد نام دختران را حدس زد، اما سیگارهایی که جای رژ روی آنها نبود، را فقط  با مارکشان می‌توانستم به کسی نسبت دهم. مرد که جلوی من ایستاد قبل از هرچیز به فیلتر سیگارش نگاه کردم، و ناگهان انگار تمام بازیهایم در هم ریخت، سون‌استار که چنین فیلتری ندارد. مرد، که مدتهاست اسم او را عمو سبیلو گذاشته‌ام، از نگاه‌ خیره‌ام فهمید که مات چه شده‌ام، ده سالی بزرگتر از من بود ، سیگارش را که روشن کرد، زیر لب، جوری که انگار کد می‌دهد گفت «هنوز مونده تا به امثال من برسی جوون» و بعد، انگار رازی اساسی را به من می‌گوید، اضافه کرد: «تو هم مثل من، سیگاری نیستی، سیگار پرستی»، هنوز طعم گس یک برچسب جدید زیر زبانم هست.</p>
<p dir="rtl">از همه‌ی همدوره‌ای ها، بجه‌ها و دوستان، دیرتر سیگاری شدم، حتی چند مدتی هیچ‌کس نمی‌دانست من هم سیگار می‌کشم، سیگار برایم گیجی خوشایندی بود که همیشه هنگام برگشتن از دانشگاه به آن پناه می‌بردم، محیط تازه و اتفاق‌های عجیب نه اینکه برایم تازگی نداشت، شاید همه‌ی اینها حضور سنگین زنی بود که احمقانه عاشقش شده بودم. حالم از خودم به هم می‌خورد، تصوری که از سیگاری شدنم داشتم، این بود. عشقی بی‌ربط و بی‌وقت به زنی که دیگر او را نمی‌بینم. و حالا این سیگار انگار یادگار اشتباهی بود که سالها پیش مرتکب شده بودم. برای همین لجم می‌گرفت که بچه‌ها نگاه‌های خیره‌ی من به ته‌سیگارهای دخترانه‌ را موشکافی می‌کردند تا به ماجرایی عاشقانه برسند، و هیچوقت معنی این بازیهای ذهنی مرا نمی‌فهمیدند. بازی با رنگها با فیلترهای سیگار، و نشانه‌های دیگر که در طول روز فکر میکردم که نشانه‌های خوبند یا بد. همه‌چیز برای همین معنا را داشت و برای همین بود که به محض اینکه مرد، آن کلمه‌ی سیگارپرست را بر زبان آورد یکه خوردم، و دیدم که او معنی این چیزها را ، جور دیگر می‌فهمد؛ انگار یکی از آن لحظه‌هایی پیش آمده بود، که زندگی، توی صورتت می‌زند تا به تو بفهماند آنچه فکر میکنی نیستی، انگار زندگی خود را به سوی تو می‌گشاید خود را شکاف می‌دهد، تا بروی آن تو را ببینی، روی دیگر زندگی خودت را، که هر روز فکر می‌کنی بهتر از همه می‌دانی، تک واژه‌ی سیگار پرست به من فهماند اشتباه بچه‌ها این نبوده که بازیهای ذهنی من را زیادی جدی می‌گرفته‌اند، بلکه اشتباهشان این بوده که آن را دست کم‌ میگ‌رفتند، پشت نگاه خیره‌ی من به آن ته‌سیگارها، ماجرای عاشقانه‌ای نبود، من مثل عمو سبیلو، پشت سیگار کشیدنم، جوری پرستش بود، چیزی بیشتر از یک ماجرای روزمره و همیشگی و عاشقانه، اما حالا معبود من دیگرانند که زندگیم لابه‌لای همه‌ی آنها چرخ می‌خورد؛ گاهی می‌بینمشان که گوشه‌ای ایستاده‌اند و به من خیره گشته‌اند، نمی‌فهمم از من چه می‌خواهند تلاش بی‌خود برای فراموشیشان تنها همان ماجراها را پررنگ‌تر و شفاف‌تر از قبل برایم حکایت می‌کنند. هنوز صدای چند نفرشان را به وضوح در زندگیم حس می‌کنم که چگونه بی‌آنکه بدانم و بخواهم شکلم داده‌اند، هیئتی که به زور، شاید تنها انگاره‌ای از خود آنها باشد. مثل همان شبی که با صمیمی‌ترینشان حتی برخوردم را عوض کردم، انگار از وقتی که آن اسم، روی من گذاشته شده بود، دیگر نباید تن به رفتارها و تعاملات قدیمیم می‌دادم. انگار حالا باید خانه را معبدی برای پرستش سیگار و محاسبه‌ی نحوه‌ی تغییر رنگها و تعبیر نشانه‌های دیگر می‌کردم، تنها دو نفر برایم مانده بودند، عمو سیبیلو و مرتضی، عمو سیبیلو که معلوم بود چرا، مرتضی هم به این خاطر که بدون اینکه هیچ وقت بدانم چرا اسمم را گذاشته بود «سون‌استار». حس می‌کردم این دو نامگذاری شباهتی به هم دارند و نشانه‌های یکسانی هستند. حالا که در گنگی این روزها گرفتار شده‌ام از تمام خاطراتم تنها همان روز برایم باقی مانده است، گرچه این خانه دیگر آن خانه نیست، برای یک سیگار‌پرست، مثل من، خانه تمام شهر من است، این اتفاق دومی بود که آن روز برایم افتاد، عمو سیبیلو، آن یک جمله را گفت، و بعد، پک عمیقی به سیگار زد، و دود آن را آزاد و رها، مثل وقتی که یک روحانی، با دستهای بالا گرفته به سمت آسمان، برای زمین سوخته از خداوند خود طلب باران می‌کند، به آسمان شهر من ارزانی کرد، فهمیدم که برای یک سیگار پرست، حتی اگر نام و عنوانش «سون‌ استار» باشد، و هیچوقت «سون‌استار» فیلتر قرمز در دست نگرفته باشد، خانه‌ای جز شهر، با تمام سوراخ سنبه‌هایش، با تمام سیگار فروشی‌هایش، وجود ندارد، و تمام دیوارهای شهر، دیوارهایی هستند که می‌توان به آن تکیه داد من از این زندگی لعنتی چه می‌خواستم؟ همه‌ی مضحکی این خاطرات به این نبود که همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختم از لابلای شهر بیرون بکشم یا اتفاقی و بی‌موقع در مسیرشان قرار بگیرم. این نیاز به جراحی بغض سمجم بود که همه‌ی آن گنگی را گوشزدم می‌کرد. مرتضی و عمو سیلو تنها تکه‌ای از این نیاز آشنایم بود که درست مثل همان دو لقب از حسی مشترک حکایت می‌کرد. این کشف برایم تازگی نداشت که نشئه‌ی مرور بی‌وقفه‌شان باشم که نهایت همه‌شان زمان بود. می‌دانستم دستان لرزان قابله‌ی خاطراتم توهمی از کودک گذشته را بیرون خواهد کشید. کودک حرامزاده‌ای که نام‌های فراوانی داشت. من نام شنیع خاطره را روی این کودک گذاشته‌ام، با این نام است که گذشته را می‌خوانم گرچه گذشته هرگز خاطرات نیست، می‌کوشم از میان انبوه اتفاقات و احساس‌هایی که آنها را تجربه کرده‌ام رشته‌ای از رخدادها را بیابم که چیزهای دیگر، نشانه‌ها، به آنها معنی می‌دهند و سرنوشتشان را مشخص می‌کنند. می‌کوشم آن رخدادها را کامل به یاد بیاورم، بدون اینکه این نشانه‌ها خودشان را جزئی از آن رخداد نشان بدهند، اما همیشه بر مرزهای این رخدادها این نشانه‌ها نشسته‌اند و تفکیک نشانه و رخداد دیگر برایم امکان‌پذیر نیست. همین چیزی است که مرا به گنگی می‌کشاند و حس می‌کنم بسیاری چیزها بی‌موقع‌اند، بدتر از همه موناست که نمی‌دانم، کجای این دایره‌ی مغشوش رخدادها، که مرکز آن سیگار سون‌استاری است که فیلتر قرمز دارد، قرار می‌گیرد، دایره‌ای که  سیگار پرستی که دور آن می‌گردد و می‌داند که شهر، خانه‌ی اوست و تمام دختران آن خواهران او هستند، هیچ‌وقت، جز پرستش، چیزی نیاموخته ، و نمی‌دانسته قرار است خانه‌ای داشته باشد، که روزانه باید آن را برای مونا، سرشار از چیزهایی کند که معنایی نه برای او، و نه برای هیچ‌ بنی‌بشر دیگری ندارند، و هر روز، روزانه چند بار می‌رود به سیگارفروشی محله تا ببیند سیگار سون‌استار فیلتر قرمز، برای او آورده است یا نه. مونا، راز دیگر زندگی من است، رازی که در همان روز عجیب آغاز شد.ازدواجم با بازی‌هایم همخانه شدن با ذهنم و طلاق غیابی مونا، میان خاطراتی که هیچوقت نفهمید آن روز را برایم جدا از تمامی روزها به بستری می‌کشاند که مونا در آن تنها پیکر بی‌جانی است و چهره‌اش چهره‌ی خاموش تمام زنانی است که از روی رژها حدس می‌زدم و طعمشان به زمختی همان روز برایم نامانوسند. مونا در نشانه‌هایی ذهنیم انگشت اشاره‌ی عمو سیبیلو بود که وقتی کام آخر سیگار را با ولع تو می‌کشید با لبخندی که دود را از گوشه‌های لبش بیرون می‌جهاند، به طرفم می‌آورد و من  در همان لحظه درک می‌کردم که این انگشت اشاره نشانه‌ای از همان دود است که بر سر شهر آوار می‌شود. مونا مرده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/4/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=4&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/03/13/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d9%88%d9%84-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Hello world!</title>
		<link>http://azhsh.wordpress.com/2010/03/08/hello-world/</link>
		<comments>http://azhsh.wordpress.com/2010/03/08/hello-world/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 07:30:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>azhsh</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false"></guid>
		<description><![CDATA[Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=1&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>Welcome to <a href="http://wordpress.com/">WordPress.com</a>. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/azhsh.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/azhsh.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/azhsh.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/azhsh.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/azhsh.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/azhsh.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/azhsh.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/azhsh.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/azhsh.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/azhsh.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/azhsh.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/azhsh.wordpress.com/1/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/azhsh.wordpress.com/1/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/azhsh.wordpress.com/1/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=azhsh.wordpress.com&amp;blog=12472919&amp;post=1&amp;subd=azhsh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azhsh.wordpress.com/2010/03/08/hello-world/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e9b3cd98ee6b283fddc3bcba321dd276?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">azhsh</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
